• 0 آیتم -
    • سبد خرید شما خالی است
photo_2026-07-08_12-55-46 (3)
زمانی خوش‌بینان بر این باور بودند که سوادآموزی همگانی قطعی و اجتناب‌ناپذیر است. اما اکنون به‌نظر می‌رسد که عصر کتابخوانی ممکن است تنها یک انحراف کوتاه در تاریخ بشر بوده باشد.
رز هوروویچ
بر اساس افسانه‌ها، دوهزاروسیصد سال پیش، بطلمیوس اول، پادشاه مصر، از مشاور دربار خود خواست تا مجموعه‌ای جامع از آثار مکتوب جهان را گردآوری کند. بطلمیوس که در رکاب اسکندر مقدونی خدمت کرده بود، رؤیای کتابخانه‌ای را در سر می‌پروراند که بتواند از مجموع تمام دانش بشری محافظت کند. جانشینان او این مأموریت را به ارث بردند. نیروهای سلطنتی به هر کشتی‌ای که در اسکندریه پهلو می‌گرفت یورش می‌بردند و به دنبال طومارها می‌گشتند. این آثار در «موسیون» (Mouseion)، معبدی برای موزها [الهگان هنر یونان] که به تقلید از لیسئوم ارسطو ساخته شده بود، نگهداری می‌شدند. گفته می‌شود کتابخانه شخصی خود ارسطو نیز در میان این آثار بوده است.
بخش بزرگی از تاریخ کتابخانه اسکندریه گم شده است. اما می‌دانیم که این مکان، بستر بسیاری از بزرگ‌ترین دستاوردهای فکری جهان پیشامدرن بود. پادشاه به پژوهشگران پول می‌داد تا در کتابخانه زندگی و کار کنند، و به گفته یک خطیب یونانی که از آنجا دیدن کرده بود، این مجموعه برای هر کسی که «اشتیاق به مطالعه داشت، در دسترس‌ بود و انگیزه‌ای برای کل شهر فراهم می‌کرد تا به خرد دست یابد.» اراتوستن محیط زمین را در همین کتابخانه بدست آورد و زنودوتوس قدیمی‌ترین دستنویس‌های حماسه‌های هومر را ویرایش کرد. اقلیدس، نویسنده اصول هندسه، نیز احتمالاً در آنجا تحصیل کرده بود.
این دوران درخشان پژوهش پایدار نماند. تا سال ۴۰۰ میلادی، کتابخانه دیگر نابود شده بود. بسیاری از پژوهشگران نابودی آن را بزرگترین فقدان دانش در تاریخ و آغاز قرون وسطا (عصر تاریکی) می‌دانند. مورخان قرن‌هاست که با بررسی تکه‌های پاپیروس می‌کوشند بفهمند چه چیزی به خطا رفته بود.
عموماً تصور می‌شد که دلیل این امر جنگ بوده است. در جریان محاصره اسکندریه در سال ۴۸ پ.م، ژولیوس سزار آتشی به‌پا کرد که دستکم ۴۰ هزار طومار را سوزاند. کتابخانه پیکر نیمه‌جانش را تا قرن چهارم میلادی حفظ کرد، تا اینکه پیروان اسقف اعظم اسکندریه به معبد کافرانی که دستنویس‌های باقیمانده را در خود جای داده بود، یورش بردند. اما مورخان معاصر تمایل دارند اهمیت این رویدادهای دراماتیک را کم‌رنگ جلوه دهند و دلیل پیش‌پاافتاده‌تری را جایگزین آن کنند: سهل‌انگاری.
نگهداری از این مجموعه هزینه‌های سرسام‌آوری داشت. رطوبت، موش‌ها و حشرات ذره‌ذره طومارهای پاپیروس را می‌جویدند. کاتبان مجبور بودند پیش از فرسودگی و ناخواناشدن متون قدیمی، آنها را مدام بازنویسی کنند. درنهایت، چالش‌های نگهداری کتابخانه از اراده حفظ آن پیشی گرفت. راجر بَگنال، متخصص فرهنگ یونان و روم باستان، می‌گوید: «این‌طور نیست که ناپدیدشدن یک کتابخانه به عصر تاریکی منجر شده باشد، به همین نحو، بقای آن هم نمی‌توانست آن دوران را بهتر کند.» این حقیقت که گذاشتند کتابخانه ازبین برود، نشان می‌داد که عصر تاریکی از پیش فرا رسیده بود.
در شرایطی کاملاً متفاوت، تاریکی دوباره در حال فرارسیدن است. آمریکایی‌ها که روزگاری عضوی از یک جامعه مفتخر به سواد و کتابخوانی بودند، بسیار کمتر از گذشته مطالعه می‌کنند. بر اساس گزارش بنگاه موقوفات ملی هنر (National Endowment for the Arts)، که جامع‌ترین بررسی را درباره عادات مطالعه کشور انجام می‌دهد، کمتر از نیمی از بزرگسالان در سال ۲۰۲۲ اعلام کردند که کتابی خوانده‌اند. تنها ۳۸ درصد رمان یا داستان کوتاه خوانده بودند. در یک پژوهش که ۲۳۶ هزار پاسخ به یک پیمایش با عنوان «استفاده از زمان در میان آمریکاییان» را تحلیل کرد، نشان داد نسبت آمریکایی‌هایی که در هر روز مشخص برای تفریح مطالعه می‌کنند، از ۲۸ درصد در سال ۲۰۰۴ به ۱۶ درصد در سال ۲۰۲۳ کاهش یافته است. (در این پژوهش افرادی بررسی شدند که کتاب، مجله یا روزنامه خوانده؛ کتاب صوتی گوش داده؛ یا کتاب الکترونیکی مطالعه کرده بودند). قمار به تفریح رایج‌تری از کتابخوانی تبدیل شده است: سال گذشته، ۵۷ درصد آمریکایی‌ها شرط‌بندی کردند.
حدود ۲۰۰۰ سال بعد، افت کتابخوانی در میان تمام گروه‌های سنی، جنسیتی و سطوح تحصیلی جریان دارد. حتی در میان جمعیتی که به‌طور سنتی بیشترین مطالعه را داشتند یعنی بازنشستگان، زنان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی، با افت کتابخوانی مواجه هستیم.
کتاب‌هایی که مردم می‌خوانند نیز ساده‌تر از گذشته شده‌اند. پرفروش‌های نیویورک تایمز امروزه جملاتی دارند که حدود یک‌سوم کوتاه‌تر از جملات یک قرن پیش است. جملات طولانی ذاتاً بهتر نیستند. اما فراگیری آنها در گذشته نشانگر دورانی است که آمریکایی‌ها تمایل و توانایی خواندن آثار ادبی جدی را داشتند. در سال ۱۹۵۸، ترجمه انگلیسی رمان «دکتر ژیواگو» اثر بوریس پاسترناک، بر اساس اعلام «پابلیشرز ویکلی»، پرفروش‌ترین رمان سال بود. پاسترناک در جملاتی طولانی و پیچیده می‌نویسد: «در آن صبح گرم و خاکستری در کوهستان، ژیواگو به حال تزار دل می‌سوزاند و از این فکر آشفته شده بود که چنین خویشتن‌داری و کم‌روییِ محتاطانه‌ای می‌تواند ویژگی اصلی یک ستمگر باشد، اینکه مردی تا این حد ضعیف می‌تواند زندانی کند، به دار آویزد یا عفو کند.»
پرفروش‌ترین رمان سال گذشته، «طلوع در روز برداشت» (Sunrise on the Reaping)، جدیدترین اثر از مجموعه نوجوانانه Hunger Games بود. برایان بَنِن، کتابدار ارشد کتابخانه عمومی نیویورک، به من گفت که ادبیات داستانی نوجوانان یکی از پرطرفدارترین بخش‌های کتابخانه است، از جمله در میان بزرگسالانی که قطعاً نوجوان نیستند. (دیگر عناوین موجود در فهرست ۱۰ کتاب برتر شامل کتاب‌های کودکان «پارتی‌پوپر»، بیستمین جلد از مجموعه «دفتر خاطرات یک بچه‌پررو» (Diary of a Wimpy Kid) و «داگ‌من: بیگ جیم باور دارد» می‌شوند). پرفروش‌ترین رمان بزرگسالان، ماجراجویی رمانتیک-فانتزی Onyx Storm بود. هرچقدر هم که این کتاب لذت‌بخش باشد، پاسترناک نیست: «همین‌طور که به من زل زده بود، ماهیچه‌ای در فک چهارگوشش می‌پرید و موجک‌هایی روی پوست قهوه‌ای مایل‌به‌زرد گونة ریش‌دارش می‌انداخت.» آمریکایی‌ها همچنین اخبار خود را بسیار کمتر از گذشته از طریق مطالعه دریافت می‌کنند. در سال ۱۹۷۵، حدود نیمی از جوانان بیست‌وسه‌ساله گفتند که هر روز روزنامه می‌خوانند. امروز کمتر از ۱۰ درصد چنین کاری می‌کنند. بیشتر آمریکایی‌ها اکنون اخبار را روی گوشی‌ها و لپ‌تاپ‌های خود دریافت می‌کنند و ۴۰ درصد می‌گویند ترجیح می‌دهند اخبار آنلاین را به جای خواندن، تماشا یا گوش کنند.
این تغییر اغلب به‌عنوان بحران سواد شناخته می‌شود. و حقیقت دارد که مهارت‌های پایه خواندن در میان آمریکایی‌ها رو به افول است. نمرة املای دانش‌آموزان پایه‌های چهارم و هشتم در دهه گذشته روند نزولی داشته است. آماندا کوردیلیسکی، عضو هیئت‌مدیره انجمن کتابداران مدارس آمریکا، به من گفت که او و همکارانش مجبور شده‌اند کتاب‌های جدیدی بخرند تا با سطح رو به کاهش مطالعه دانش‌آموزان سازگار شوند. برخی از محبوب‌ترین کتاب‌ها رمان‌های مصور هستند: کلاسیک‌های به‌روزرسانی‌شده مانند مجموعه «درخت جادویی سحرآمیز» برای دانش‌آموزان دبستانی، و مانگا برای دانش‌آموزان راهنمایی و دبیرستان.
در سال ۲۰۲۴، در یک آزمون ملی، تنها ۳۵ درصد از دانش‌آموزان سال آخر دبیرستان در مهارت‌هایی مانند تحلیل مضامین پیچیده داستانی و ارزیابی اثربخشی استدلال یک نویسنده «مسلط» بودند. تقریباً همین تعداد نمره‌ای کمتر از «پایه» کسب کردند، به این معنا که ممکن است در نتیجه‌گیری از مفاهیم صراحتاً گنجانده‌شده در یک متن، یا استفاده از سرنخ‌های متنی برای تعیین معنای یک واژه ناآشنا دچار مشکل شوند.
نمره سواد بزرگسالان نیز کاهش یافته است: نزدیک به ۳۰ درصد از بزرگسالان آمریکایی نمی‌توانند متنی چندصفحه‌ای را بازنویسی یا از آن استنتاج کنند. در سال ۲۰۱۷، این رقم کمتر از ۲۰ درصد بود.
بااینحال، به‌شکلی عجیب، آمریکایی‌ها احتمالاً بیشتر از هر زمان دیگری در تاریخ کلمات می‌خوانند. آنچه تغییر کرده، «موضوعی» است که می‌خوانند و «نحوه» خواندن آن. مردم با ایمیل‌ها، پیامک‌ها، پست‌های ایکس [توییتر]، رشته‌متن‌های ردیت (Reddit) و کپشن‌های اینستاگرام بمباران می‌شوند. این انفجار قطعات متنی به قیمت ازدست‌رفتن توجه مداوم و پایدار به آثار مکتوب طولانی‌تری تمام شده است که اطلاعات غنی و پیچیده‌ای را منتقل می‌کنند. ماریان ولف، عصب‌شناس شناختی در دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس (UCLA)، معتقد است که مردم در حال ازدست‌دادن توانایی تفکر عمیق درباره نوشتار هستند. این به‌معنای فراموش‌کردن نحوه رمزگشایی کلمات منفرد نیست. بلکه آنها در حال ازدست‌دادن توانایی‌های سطح بالای درک مطلب و تلفیق هستند. به عبارت دیگر، آمریکا بیسواد نیست. بلکه «پساسواد» (postliterate) است. [پساسواد به وضعیت یا جامعه‌ای اطلاق می‌شود که در آن سواد سنتی دیگر نقش محوری ندارد و ارتباطات عمدتاً بر پایه رسانه‌های تصویری، صوتی و دیجیتال استوار است.]
اوضاع قرار است وخیم‌تر شود، آن هم با سرعتی بالا. نسل بعدی بسیار کمتر از بزرگسالان امروزی در دوران کودکی‌شان مطالعه خواهند کرد. بنجامین پاورز، مدیر مرکز جهانی سوادآموزی هاسکینز در دانشگاه ییل و دانشگاه کِنِتیکت، به من گفت که معلمان مهدکودک می‌گویند بسیاری از نوآموزان شعرها و ترانه‌های کودکانه یا افسانه‌های پریان را بلد نیستند. (در پژوهش مربوط به ۲۳۶ هزار بزرگسال آمریکایی، تنها ۲ درصد در یک روز مشخص برای یک کودک کتاب خوانده بودند). از سال ۱۹۸۴ تا ۲۰۲۵، درصد نوجوانان ۱۳ ساله‌ای که می‌گفتند به‌ندرت برای تفریح مطالعه می‌کنند یا هرگز مطالعه نمی‌کنند، از ۸ به ۲۹ درصد افزایش یافت. با هر یک سالی که به سن کودک اضافه می‌شود، علاقه آنها به مطالعه کمتر می‌شود. رابرت تاونزند، مدیر برنامه‌ای در آکادمی هنر و علوم آمریکا، اخیراً گروه‌های کانونی‌ای [یک مصاحبه گروهی شامل تعداد کمی شرکت‌کننده که دارای ویژگی ها/تجارب مشترک هستند و واکنش آنها به سؤالات خاص مورد مطالعه و ارزیابی قرار می‌گیرد.] را هدایت کرد و از دانش‌آموزان دبیرستانی پرسید چه احساسی نسبت به مطالعه به‌قصد تفریح دارند. او به من گفت که بیشترشان آن را یک عمل بیگانه و نامأمونس می‌دانستند.
مطالعه حتی برای برخی از تحصیلکرده‌ترین اعضای جامعه نیز امری حاشیه‌ای به‌نظر می‌رسد. مارگارت رنیکس، دستیار مدیر هاروارد در امور پشتیبانی علوم انسانی و اجتماعی، به من گفت که با دانشجویی صحبت کرده که در خواندن کتابی به زبان انگلیسی کهن دچار مشکل بوده است. فکر کنید چه کتابی بود؟ رمان «پرتقال کوکی» اثر آنتونی برجس در سال ۱۹۶۲. (این دانشجو از چت‌جی‌پی‌تی برای «ترجمه» کتاب به زبانی ساده‌تر استفاده کرده بود). چندی پیش، یکی از استادان جامعه‌شناسی هاروارد که از نتیجة نظرسنجی درسی که در آن دانشجویان از حجم مطالعات فشرده ابراز نارضایتی کرده بودند، نگران شده بود، از رنیکس خواست تا در دفاع از کتابخوانی برای کلاسش سخنرانی کند. او مجبور شد به دانشجویان نخبه‌ترین دانشگاه آمریکا که در کلاسی با رویکرد مشاهدات مکتوب، استدلال و تحلیل شرکت کرده بودند، توضیح دهد که چکیده‌ها و خلاصه‌ها نمی‌توانند عمق و پیچیدگی متن اصلی کامل را به‌تصویر بکشند. رنیکس به من گفت که برخی دانشجویان اکنون مطالعه را روشی بی‌دلیل طاقت‌فرسا برای کسب دانش می‌دانند. او گفت: «استادان با درخواست از دانشجویان برای مطالعه، اطلاعات را مستبدانه – با واداشتن‌شان به استفاده از این رسانة دشوارتر – از آنها دریغ می‌کنند.»
شاید به‌نظر برسد حمل مشعل مطالعه توسط نویسنده این سطور در مجله‌ای ۱۶۹ساله، عملی “درجهت‌منافع‌خویش” است. اما افرادی که از راه کلمات امرار معاش می‌کنند، تنها بازندگان عصر پساسوادی نیستند. مطالعه چیزی فراتر از یک مهارت یا یکی از روش‌های ارتباطی در میان سایر روش‌های دیگر است. رسانه‌هایی که برای تعامل با یکدیگر بکار می‌گیریم، جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم شکل می‌دهند. انسان‌های اولیه هزاران سال را صرفاً با ارتباط صوتی سپری کردند. ظهور خواندن و نوشتن جامعه را دگرگون ساخت. این پدیده آگاهی و سیاست مردم را همراه با دستاوردهای فکری که قادر به انجام‌شان بودند، تغییر داد. افول کتابخوانی تغییراتی با همین ابعاد به‌همراه خواهد داشت. این امر بر درونی‌ترین افکار ما، سیاست و فرهنگ جامعه‌مان، و نحوه روایت تاریخ تمدن‌مان تأثیر خواهد گذاشت. اگر دقیق نگاه کنیم، می‌بینیم که این تغییرات از پیش آغاز شده‌اند.
طبیعی است. انسان‌ها هیچ دستگاه شناختیِ ذاتی‌ای که برای چیدن حروف در کنار هم به شکل کلمات و اتصال آنها به نمونه‌های واقعی‌شان طراحی شده باشد، ندارند. برای خواندن، انسان‌ها مجبور شدند وظیفة مناطق مغزی خود را که برای گفتار و اشیاء استفاده می‌شود، بازتعریف کنند. این عادت نخستین بار ۶۰۰۰ سال پیش در بین‌النهرین پدیدار شد. برای هزاره‌های پس از آن، بیشتر جمعیت بیسواد بودند. سواد، نسبتاً اخیراً و پس از آنکه یوهانس گوتنبرگ ماشین چاپ را در سال ۱۴۴۰ اختراع کرد، به پدیده‌ای توده‌ای و همگانی تبدیل شد.
کلام نوشتاری اساساً با زبان گفتاری تفاوت دارد. نوشتن، پیام را از فرستنده جدا می‌کند و امکان انتشار بی‌طرفانه‌تر اطلاعات را نسبت به جوامع گفتاری فراهم می‌آورد. از آنجا که نوشتن یک عبارت بیشتر از بیان شفاهی آن طول می‌کشد، نوشتن نویسنده را وامی‌دارد کُند شود و تأمل کند. زبان نوشتاری تمایل دارد از ساختارهای جملات و واژگان پیچیده‌تری نسبت به زبان گفتاری استفاده کند. و برخلاف گفتار، در فضای باز محو نمی‌شود. خوانندگان می‌توانند به متن بازگردند و برای یافتن معنا و درک جدیدی آن را واکاوی کنند. از آنجا که نوشتار باقی می‌ماند، افراد می‌توانند موقتاً آنچه را نوشته‌اند فراموش کنند اما خیال‌شان راحت باشد که برای همیشه گم نخواهد شد. این امر ذهن را آزاد می‌کند تا به ایده‌های جدید بیندیشد و اکتشافات جدیدی انجام دهد.
والتر جِی. آنگ، مورخ و کشیش یسوعی، در کتاب خود به نام «گفتار و سواد» (Orality and Literacy) که در سال ۱۹۸۲ منتشر شد، می‌گوید: «کتابت، بیش از هر اختراع دیگری آگاهی انسان را دگرگون کرده است.» او معتقد است که سواد شرایط لازم برای تمرکز درونی، توجه طولانی‌مدت و استنتاج منطقی را ایجاد کرد. سواد نوع جدیدی از تفکر عقلانی، خطی و تحلیلی را ممکن ساخت.
آنگ به مطالعات موردی الکساندر لوریا، عصب‌شناس، استناد کرد که در دهه ۱۹۳۰ به روستاهای دورافتاده در ازبکستان و قرقیزستان سفر کرده بود؛ زمانی که دهقانان تازه شروع به دریافت آموزش‌های مقدماتی خواندن و نوشتن کرده بودند. لوریا سوژه‌های خود را در چایخانه‌ها، اردوگاه‌های صحرایی و دور آتش‌های شبانه ملاقات کرد. در آنجا، او پرسش‌هایی را مطرح نمود که برای تبیین تفاوت‌ نحوه تفکر دهقانان بیسواد و باسواد طراحی شده بود. لوریا به دهقانان گفت: «در دوردست شمال، همه خرس‌ها سفید هستند. نُوایا زِمْلیا در دوردست شمال است.» سپس از آنها رنگ خرس‌ها در نُوایا زِمْلیا را پرسید. دهقانان باسواد توانستند قیاس صوری را کامل کنند. اما بیسوادها از امتحان‌کردن امتناع ورزیدند و توضیح دادند که هرگز به شمال نرفته‌اند و بنابراین نمی‌توانند پاسخ دهند. دستیابی به سواد به‌نظر می‌رسید توانایی تفکر منطقی و انتزاعی را منتقل کرده باشد، نه صرفاً خواندن کلمات را.
پژوهشگران بعدی برخی از این شیوه‌های تفکر جدید را به سایر جنبه‌های زندگی در یک جامعه باسواد نسبت دادند، نه صرفاً به کتابخوانی. اما استدلال جامع‌تر آنگ به‌جای خود باقی است: فرهنگ‌های چاپی برای استدلال‌های طولانی و سازمان‌یافته ارزش قائلند. نیل پستمن در سال ۱۹۸۵ نوشت: «نوشتن گفتار را منجمد می‌کند و با این کار نحوی، منطق‌دان، خطیب، مورخ، دانشمند را به دنیا عرضه می‌دارد؛ همه این افراد کسانی هستند که باید زبان را در مقابل خود بگیرند تا ببینند چه معنایی دارد، کجا خطا می‌کند و به کجا هدایت می‌شود.» ظهور خواندن و نوشتن پیش‌شرطی برای فلسفه، علم مدرن و تاریخ به‌عنوان یک فعالیت آکادمیک و نقد هنری بود.
این تغییرات به‌شدت مایة بی‌ثباتی بودند. همان‌طور که سواد در جوامع گسترش می‌یافت، به ناآرامی‌های سیاسی و انقلاب‌ها کمک می‌کرد. در مستعمرات آمریکا، رهبران جنبش میهن‌پرستان از روزنامه‌ها و جزوات برای برانگیختن احساسات ضدبریتانیایی استفاده کردند. بنجامین فرانکلین در سال ۱۷۸۲ نوشت: «خطیبان باستانی روم و یونان فقط می‌توانستند با آن تعداد از شهروندان صحبت کنند که قادر به تجمع در محدوده صدای آنها بودند. اکنون با کمک مطبوعات می‌توانیم با ملت‌ها صحبت کنیم؛ و کتاب‌های خوب و جزوات بدیع تأثیرات بزرگ و گسترده‌ای دارند.»
بنیانگذاران آمریکا از یک سند چاپی برای ساختن ملت جدید خود استفاده کردند و باور داشتند که سیستمی که طراحی کرده‌اند دقیقاً به این دلیل کار خواهد کرد که شهروندان خوانندگان آگاهی خواهند بود. فرانکلین خود ناشر روزنامه بود و نخستین کتابخانه امانتی آمریکا را تأسیس کرد. او در زندگینامه خود نوشت: «این کتابخانه‌ها گفتگوی عمومی آمریکایی‌ها را بهبود بخشیده‌اند و پیشه‌وران و کشاورزان عادی را به اندازه اکثر آقایان کشورهای دیگر آگاه ساخته‌اند.» در همان ابتدا، آمریکایی‌ها آگاه‌ماندن را به‌عنوان یک ضرورت مدنی و حتی اخلاقی تلقی کردند.
البته جمهوری جدید همیشه پناهگاهی برای تحلیل هوشیارانه نبود. پدران بنیان‌گذار به دشمنان خود در روزنامه‌ها می‌تاختند و با انتشار دروغ‌هایی عموم مردم را علیه مخالفان خود تحریک می‌کردند. یکی از متحدان تامس جفرسون، جان آدامز را «شخصیتی هولناک و دوجنسیتی که نه زور و قاطعیت یک مرد را دارد و نه لطافت و حساسیت یک زن» نامید.
دسترسی به مطالعه نیز به‌طور مساوی توزیع نشده بود. برای مدتی طولانی، تعداد زیادی از آمریکایی‌ها نمی‌توانستند آزمون سواد دولت فدرال را پشت سر بگذارند، به‌ویژه در جنوب، جایی که جلوگیری از سوادآموزی سیاه‌پوستان یکی از ستون‌های حکومت سفیدبرترپندار بود.
اما از همان ابتدا، ادبیات منبع حیاتی سرگرمی، معنا و ارتباط برای بسیاری از آمریکایی‌ها بود. آنها مجموعه‌ای از ارجاعات مشترک از کتاب مقدس و ادبیات انگلیسی داشتند. چارلز دیکنز چنان مورد علاقه خوانندگان آمریکایی بود که وقتی در جریان سفر به شهر نیویورک در سال ۱۸۴۲ موهایش را کوتاه کرد، هواداران برای جمع‌آوری موهایش به آرایشگاه هجوم آوردند.
در قرن نوزدهم، نگارش نامه، یک فرم هنری بود و حتی مکاتبات با عزیزان به سبکی ظریف و رسمی انجام می‌شد. جان مک‌ورتر، زبان‌شناس در دانشگاه کلمبیا، به من گفت: «برای ما دیدنش عجیب است: یک سرباز جنگ داخلی که به همسرش نامه می‌نویسد، درحالی‌که در سنگر گل سراپایش را گرفته است، و طوری می‌نویسد که گویی شکسپیر است. و با خود فکر می‌کنی، آیا او نمی‌تواند با همسر خودش کمی خودمانی‌تر باشد؟ اما نکته این است که این کار اساساً مثل فرستادن گل رز برای اوست.»
ساموئل دی. لافگید در هنگ هشتم پیاده‌نظام داوطلب میزوری اتحادیه خدمت می‌کرد که در شایلو و محاصره ویکسبورگ می‌جنگید. در اکتبر ۱۸۶۲، او به همسرش نوشت: «چه سخت است که در میدان جنگ بر خون خود بغلتی و بمیری. چه سخت است آن اسب جنگی مغرور و خرامان را ببینی که بر پیکر مردگان و محتضران پای می‌کوبد و می‌تازد. هیچ همسر دلبری نیست تا کلامی تسلی‌بخش بگوید. هیچ خواهر یا مادری زنده نیست تا در آن ساعت، در آن غم‌انگیزترین ساعات تاریخ بشریت، امدادی رساند. آه، انسانیت. آه، وحشت جنگ.»
در سال ۱۹۶۲، مارشال مک‌لوهان، قدیس حامی نظریه‌پردازان رسانه، پیش‌بینی کرد که جهان غرب به چیزی که او آن را «پساسواد» می‌نامد تبدیل خواهد شد. در کتاب «کهکشان گوتنبرگ» که در همان سال منتشر شد، اظهار داشت که چنین عصری از پیش آغاز شده است – که رسانه‌های الکترونیکی در حال جایگزینی کلام مکتوب هستند. در آن زمان، ۹۰ درصد خانوارها – در مقایسه با تنها ۹ درصد در یک دهه پیش از آن – تلویزیون داشتند. تلویزیون در حال تبدیل‌شدن به منبع اصلی اخبار آمریکایی‌ها بود. هر خانوار بطور میانگین بیش از پنج ساعت در روز را جلوی تلویزیون سپری می‌کرد.
از منظر امروزی، آمریکای دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ پساسواد به‌نظر نمی‌رسد. بعد از جنگ، کشور با سرعتی چشمگیر ثروتمندتر و بسیار تحصیلکرده‌تر شده بود. اشتها به کلام مکتوب و تکریم روشنفکرانی که آن را تولید می‌کردند، بیشتر و بیشتر می‌شد. در سال ۱۹۶۴، مجله تایم که در آن زمان تیراژی بیش از سه‌میلیون داشت، مقاله اصلی‌اش را به جان چیوِر، نویسنده‌ای که به‌خاطر داستان‌های تاریکش درباره کسالت حومه‌نشینی شناخته می‌شود، اختصاص داد. مقاله با عنوان «اُوید در اوسینینگ»، با نقل‌قولی طولانی از آغاز کتاب «دگردیسی‌ها» (Metamorphoses) آغاز شد. در داستان معروف چیور به نام «ساعت پنج و چهل‌وهشت»، قهرمان داستان سوار قطار همنام رمان و با منظره‌ای آشنا و اکنون عجیب روبرو می‌شود: واگنی پر از مسافرانی که داشتند روزنامه عصر می‌خواندند.
اما تلویزیون داشت ضرباهنگ و عادات زندگی آمریکایی را تغییر می‌داد. در سال ۱۹۸۵، پستمن، دوست و مرید مک‌لوهان، کتاب «خودمان را تا سرحد مرگ سرگرم می‌کنیم» را منتشر کرد. او استدلال کرد که تلویزیون توجه آمریکایی‌ها را ربوده و سیاست را به سرگرمی ارزان تبدیل کرده است. پستمن نوشت: «مشکل این نیست که تلویزیون موضوعات سرگرم‌کننده‌ای را به ما ارائه می‌دهد، بلکه این است که همه موضوعات به‌عنوان سرگرمی ارائه می‌شوند. تلویزیون شیوه اصلی فرهنگ ما برای شناخت خود است.» در آن زمان، خانواده آمریکایی بطور میانگین بیش از هفت ساعت تلویزیون در روز تماشا می‌کرد، رقمی که تا سال ۲۰۱۰ تا نزدیک نه ساعت افزایش ‌یافت.
اگر تلویزیون زمان سکوت لازم برای مطالعه را تنگ می‌کرد، اینترنت و گوشی هوشمند انجام آن را تقریباً غیرممکن می‌کنند. زمانی نه‌چندان دور، سرگرمی‌های خانگی مبتنی بر صفحه نمایش [تلویزیون]، محدودیت‌هایی داشتند. برنامه‌ها در روزی مشخص و زمانی مشخص پخش می‌شدند. اگر می‌خواستید فیلم قدیمی تماشا کنید، باید کفش‌هایتان را می‌پوشیدید و به ویدئوکلوپ محل می‌رفتید. کتاب در چنین محیطی هنوز توان رقابت داشت. حداقل برخی از مردم تلویزیون را خاموش می‌کردند و قبل از خواب کتاب می‌خواندند.
اکنون سرگرمی نامحدود است. هیچ مانع سختی وجود ندارد؛ یک برنامه به برنامه بعدی وصل می‌شود. مردم با گوشی‌هایشان تلویزیون تماشا می‌کنند، رسانه‌های اجتماعی را رصد می‌کنند یا با دوستان خود پیام ردوبدل می‌کنند. گزارش شده که نتفلیکس به کارگردانان و فیلمنامه‌نویسان گفته است فرض کنند مخاطبان توجهی ندارند و مرتباً به بینندگان یادآوری کنند که چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است. در چنین محیطی، مردم باید واقعاً مصمم باشند تا مطالعه کنند. بیشتر آنها نیستند.
وقتی مردم کتاب می‌خوانند، ممکن است متوجه شوند که اطلاعات کمتری را جذب می‌کنند. این امر به‌ویژه در صورتی صادق است که متن را روی تلفن همراه خود مطالعه کنند. اسکرول بی‌پایان، هایپرلینک‌ها و اعلان‌ها (نوتیفیکیشن)، با انحراف پیوستة توجه فرد برای دیدین و خواندن لینک‌های دیگر، مطالعة سطحی را به دنبال دارد. تحقیقات نشان داده‌اند که افراد هنگام خواندن از روی یک دستگاه دیجیتال کمتر از روی کاغذ درک می‌کنند – احتمالاً به دلیل همین حواس‌پرتی‌ها. اختصاص توجه طولانی و بدون وقفه به یک متن اکنون می‌تواند به امری بیش‌ازحد انتظار تبدیل شود. کتاب‌های صوتی دستکم تاحدی به جایگزینی محبوب برای کتاب‌های چاپی تبدیل شده‌اند زیرا گوش‌دادن به کتاب امکان چندوظیفگی را فراهم می‌کند: می‌توانید در هنگام شستن ظرف یا رانندگی به محل کار مطالعه کنید.
در مواجهه با کاهش دامنه توجه و افت درک مطلب، شاید انتظار این بود که مدارس در برابر عوامل مشوق مطالعة کوتاه‌تر و کم‌عمق‌تر، مقاومت کنند. در عوض، به آن دامن زدند. بررسی سال ۲۰۲۵ نشان داد که بیشتر معلمان زبان انگلیسی در مقاطع راهنمایی و دبیرستان بین صفر تا چهار کتاب در سال تکلیف می‌دهند. موج‌های متوالی اصلاحات آموزشی باعث شده است که مدارس متون کوتاه را به‌جای کتاب‌های کامل ترجیح دهند تا بتوانند آزمون‌های درک مطلب چندگزینه‌ای را بهتر تقلید کنند. بسیاری از محبوب‌ترین برنامه‌های درسی مدارس اکنون به چکیده‌مطالب اتکا دارند. آن‌ماری کورتز، مدیر یک مدرسه ابتدایی در کورونا، کالیفرنیا، به من گفت که بسیاری از مدیران به معلمان دستور می‌دهند کتاب‌های کامل را تکلیف ندهند؛ آنها قرار است تمرین‌های مجزای خواندن را با گزیده‌های کوتاه اجرا کنند.
در همین حال، دستگاه‌های دیجیتال کلاس‌های درس آمریکا را چون سیل‌ فراگرفته‌اند. در نظرسنجی نیویورک تایمز، بیش از ۸۰ درصد معلمان مقطع ابتدایی گفتند که دانش‌آموزان تا زمانی که وارد مهدکودک شوند، یک دستگاه صادرشده از سوی مدرسه دریافت می‌کنند. لوپیتا بیالوبوس، که به کودکان سه ساله در مهدکودکی در دانکن‌ویلِ تگزاس درس می‌دهد، به من گفت که مدرسه به هر دانش‌آموز یک تبلت برای استفاده در طول مدرسه می‌دهد. او مانع استفادة دانش‌آموزان از این دستگاه‌ها شده است، زیرا می‌داند در خانه چقدر زمان را صرف وررفتن با آنها می‌کنند. او می‌گوید: «من دانش‌آموزی داشتم که نسبت به شروع مدرسه حساسیت زیادی نشان می‌داد. معمولاً دانش‌آموزان شاید دو هفته اول گریه کنند و بگویند مادرشان را می‌خواهند. اما این دانش‌آموز برای تبلت خود گریه می‌کرد.»
در گذشته‌ای نه‌چندان دور، مردم حداقل چیزی را به‌صورت آنلاین می‌خواندند، اما این روند به‌سرعت در حال تغییر است. رسانه‌های اجتماعی که زمانی عمدتاً مبتنی بر متن بودند، با ویدئوهای کوتاه تسخیر شده‌اند. ویدئوهای کوتاه در تیک‌تاک، یوتیوب و اینستاگرام بر اقتصاد توجه [یک چارچوب اقتصادی است که در آن توجه انسان به‌عنوان منبع کمیابی لحاظ می‌شود که شرکت‌ها برای تصاحب آن رقابت می‌کنند، مخصوصاً در پلتفرم‌های دیجیتال مبتنی بر تبلیغات.]، به‌ویژه در میان جوانان، تمرکز دارند. بر اساس تحلیل داده‌های اخیر جین توئِنگ، پروفسور روان‌شناسی که تغییرات نسلی را مطالعه می‌کند، تا پایه هشتم، هر کودک بطور میانگین چهار ساعت‌ونیم در روز را صرف مرور رسانه‌های اجتماعی می‌کند. به‌نظر می‌رسد بیشتر این زمان را به تماشای ویدئو – اغلب با سرعت دو برابر – می‌گذرانند. حتی پیامک‌ها ویژگی‌های زبان گفتاری را به خود گرفته‌اند. مردم از حروف بزرگ برای نشان‌دادن احساسات شدید استفاده می‌کنند و از تشریفات سجاوندی مناسب که اکنون تصنعی یا حتی خشک به‌نظر می‌رسد، اجتناب می‌ورزند. مانند بسیاری از جوانان بیست‌وسه‌ساله، من و دوستانم عمدتاً از متن‌ عبور کرده‌ایم و ترجیح می‌دهیم به‌جای آن پیام‌های صوتی برای یکدیگر بفرستیم.
کلام مکتوب هزاران سال زنده ماند و بر چالش‌های متوالی فناوری‌های جدید غلبه کرد. این امر به‌وضوح انعطاف‌پذیر است. نرخ خواندن ممکن است نوسان داشته باشد، اما خوش‌بینان استدلال می‌کنند که کمان بلند تاریخ به سمت سواد همگانی اشاره دارد. موضوع اصلی تحقیقات مارتین پوچنر، استاد ادبیات تطبیقی در هاروارد، این است که ادبیات چگونه تاریخ را شکل داده است. او چند دهه را صرف بررسی نحوه تغییر فناوری‌های ارتباطی و هراس‌های ناشی از آن تغییرات کرده است. در طول بیشتر دوران حرفه‌ای خود، او نسبت به ترس‌ درباره پایان دوران مطالعه شکاک بود. او به من گفت: «اگر تاریخ طولانی تغییرات در فناوری‌های کتابت چیزی به من آموخته باشد، این است که همیشه باید در برابر سناریوهای آخرالزمانی مقاومت کرد.»
با اینحال، حتی پوچنر اکنون بر این باور است که سناریوی آخرالزمانی فرا رسیده است: بازگشت به متن، به دور از ویدئو، بسیار غیرممکن به‌نظر می‌رسد. شاید مک‌لوهان و پستمن در پیش‌بینی اینکه جامعه ما پساسواد خواهد شد، اشتباه نکردند. فقط کمی زود پیش‌بینی کردند. جهانی که این نظریه‌پردازان نیم قرن پیش پیش‌بینی کرده بودند، اکنون اینجاست. خواهیم دید که دوران سوادآموزی صرفاً یک وقفه کوتاه بین عصر شفاهی و دیجیتال بوده است.
ذهن مدرن. محوشدندش آن را دوباره شکل خواهد داد. عصب‌شناسان شناختی تازه شروع به درک این موضوع کردند که این تغییرات ممکن است چگونه به‌نظر برسند. من از دوازده نفرشان پرسیدم که وقتی از خواندن دست می‌کشیم چه اتفاقی برای مغز ما می‌افتد. چندین نفر از سؤال ابتدایی من شگفت‌زده شدند. دَن ویلینگهام، استاد دانشگاه ویرجینیا، به من گفت: «هر اتفاقی که برای شما می‌افتد مغز را تغییر می‌دهد. به‌معنای واقعی کلمه خواندن یک کلمه مغز شما را حداقل برای چند ساعت تغییر می‌دهد. و اگر بدانید چگونه آن را به‌درستی اندازه‌گیری کنید، این تغییر بسیار طولانی‌تر هم خواهند بود.» او سعی داشت به من اطمینان دهد: اگر همه‌چیز مغز را تغییر دهد، تقریباً هیچ عمل واحدی اهمیت چندانی ندارد.
اما اگر نوعی از عمل (خواندن یک کلمه) را بطور مداوم با عمل دیگری (تماشای یک ویدئوی اینستاگرام) جایگزین کنیم، چه؟ یکی از محکم‌ترین یافته‌ها در علوم اعصاب این است که مغز آدم‌ها در آنچه تمرین می‌کنند مهارت می‌یابد. اگر زمان خود را به‌جای کتاب با ویدئوهای کوتاه پر کنیم، مهارت‌های خواندن ما تحلیل می‌روند. ما دانش پیش‌زمینه کمتری برای کمک به درک مطلب داریم. خطر بیسوادی توده‌ایِ خودبه‌خودی وجود ندارد، اما مهارت‌های پیچیده شناختی که مطالعه ترویج می‌کند، رو به تخریب می‌گذارد. کتابخانه ذهن رو به خرابی می‌رود.
خواندن کتاب تمرینی برای دامنه توجه است. هرچه بیشتر بخوانید، خواندن آسان‌تر می‌شود و با درک جدیدی پاداش می‌گیرید. درنهایت این فرآیند بیشتر از اینکه چالش‌برانگیز باشد، لذت‌بخش‌ است. اما مانند تربیت بدنی، عکس آن نیز صادق است: هرچه کمتر بخوانید، خواندن دشوارتر می‌شود و مسیر کسب دانش ناهموارتر می‌نماید.
رسانه‌های اجتماعی رضایت آنی را موجب می‌شوند. جان هاتن، پزشک اطفال در مرکز پزشکی دانشگاه ساوت‌وسترن تگزاس، اسکرول‌کردن تیک‌تاک را با یک موش آزمایشگاهی مقایسه می‌کند که دکمه‌ای را فشار می‌دهد و دوزی از کوکائین دریافت می‌کند: درنهایت، تنها کاری که باید انجام دهید فشردن دکمه است. گلوریا مارک، روان‌شناس دانشگاه کالیفرنیا، ارواین، به من گفت که در سال ۲۰۰۴، میانگین دامنه توجه روی صفحه نمایش دو دقیقه‌ونیم بود. تا سال ۲۰۱۲، این مقدار به ۷۵ ثانیه کاهش یافته بود. پنج سال پیش، به حدود ۴۷ ثانیه کاهش یافت. مارک گفت: «ما عادت کرده‌ایم که محتوا به‌سرعت تغییر کند.»
تماشای ویدئو شکل انفعالی‌تری از تعامل نسبت به خواندن است. هاتن اخیراً تصاویر مغزی کودکان ۳ تا ۵ ساله را هنگامی که داستان‌هایی را در فرمت‌های مختلف دریافت می‌کردند، جمع‌آوری کرد. وقتی کودکان ویدئوی انیمیشنی از یک داستان را تماشا می‌کردند، از منطقه مغزی مرتبط با تخیل حدود نصف زمانی استفاده می‌کردند که تصاویر ساکن را می‌دیدند و همزمان به پیام صوتی گوش می‌دادند. کودکان همچنین از مخچه خود – بخشی از مغز مرتبط با یادگیری – هنگام تماشای ویدئو کمتر استفاده کردند. هاتن به من گفت: «آنها واقعاً مجبور نیستند از تخیل خود چندان استفاده کنند، زیرا اتفاقات روی صفحه نمایش در حال رخ‌دادن است. مغز فقط کار کمتری برای درک و یادگیری از آنچه در انیمیشن می‌بیند در مقایسه با تصاویر ایستا انجام می‌دهد.»
پارادوکس این است که اگرچه ویدئو حاوی اطلاعات بیشتری نسبت به متن است – نه فقط زبان بلکه صداها و تصاویر متحرک – اما تفکر عمیق‌تر را تحریک نمی‌کند. برعکس، ویدئو اطلاعات زیادی را بطور همزمان به بیننده پرتاب می‌کند و تمرکز روی هر بخش از آن دشوار است. فریم‌ها بدون توجه به اینکه بیننده چقدر متوجه شده یا درک کرده است، به تغییر ادامه می‌دهند. افراد کمی مکث می‌کنند و به عقب برمی‌گردند تا در مورد آنچه ممکن است از دست داده باشند تأمل کنند.
جوانان امروزی هرگز جهانی بدون ویدئوهای کوتاه همه‌جاحاضر را تجربه نکرده‌اند. در مطالعات دیگر، هاتن دریافت کودکانی که زمان بیشتری را صرف صفحه نمایش و زمان کمتری را صرف مطالعه کرده بودند، ماده سفید توسعه‌یافته‌تری در مناطق مرتبط با عملکرد اجرایی و زبان نداشتند. این نشان می‌دهد که آنها کمتر به استفاده از آن مهارت‌ها عادت داشتند. بنجامین پاورز، در مرکز جهانی سوادآموزی هاسکینز، به من گفت که دانش‌آموزان با توانایی ضعیف در حفظ تمرکز و تحمل پایین برای تلاش ذهنی وارد مدرسه ابتدایی می‌شوند. او گفت: «در کلاس‌های درس، این باعث می‌شود دانش‌آموزان بتوانند اطلاعات را رمزگشایی یا بازیابی کنند، اما با درک مطلبی که نیاز به استنتاج، سنتز یا حفظ ایده‌ها در طول متون طولانی‌تر دارد، دست و پنجه نرم می‌کنند.»
در نظرسنجی سال ۲۰۲۴ از معلمان پایه‌های سوم تا هشتم، بیش از ۸۰ درصد گفتند که بنیة خواندن دانش‌آموزان‌شان از سال ۲۰۱۹ کاهش یافته است. نمرات بخش‌های خواندن و انگلیسی آزمون ACT [یکی از دو امتحان استاندارد برای ورود به دانشگاه در آمریکا. دیگری SAT است.] در هفت سال گذشته کاهش یافته است. این نمرات اکنون در پایین‌ترین سطح خود در بیش از سه دهه گذشته قرار دارند. نمرات خواندن و نوشتن SAT نیز کاهش یافته است، حتی با وجود اینکه مدیران متون سنجش مهارت‌های درک مطلب را کوتاه و ساده کرده‌اند.
وقتی این دانش‌آموزان به کالج می‌رسند، استادان‌شان متوجه می‌شوند که باید نحوه درک مطلب – به عبارت دیگر، چگونه فکرکردن – را به آنها بیاموزند. جاناتان فاین، استاد مطالعات آلمانی در دانشگاه براون، به من گفت: «من به زبان آلمانی تدریس می‌کنم، بنابراین همیشه عادت داشته‌ایم به دانشجویان نحوه خواندن را آموزش دهیم، چیزی که اساتید دانشکده‌های زبان انگلیسی اکنون متوجه شده‌اند که باید انجام دهند. قبل از اینکه حتی بتوانید به “نکته بزرگ‌تر چیست؟” برسید، مسئله این است: “آیا این طعنه‌آمیز است؟”، یک استعاره چه معنایی می‌تواند داشته باشد؛ همه اینها تلاشی است برای دریافت کلمات و دستور زبان فقط برای اینکه آنها را وادار کنید به همه‌چیز توجه کنند، طوری که شاید بتوانند بعد از آن ارتباطات بزرگ‌تر را برقرار کنند.»
ممکن است اغراق‌آمیز به‌نظر برسد، اما آموزش عالی تقریباً بطور قطع باید بیشتر راهبرد اصلاح [اغلاط] را پیشه کنند. در پژوهشی درباره رشته‌های زبان و آموزش انگلیسی در دو دانشگاه منطقه‌ایِ کانزاس که در سال ۲۰۲۴ منتشر شد، پژوهشگران از دانشجویان خواستند هفت پاراگراف اول «خانة محزون» (Bleak House) اثر دیکنز را بخوانند. رمان، داستان اعضای خانواده جارْندایس را ازطریق روایت یک اختلاف حقوقی طولانی بر سر ارثیه آنها دنبال می‌کند. کتاب با این جملات آغاز می‌شود:
لندن. ترم عید میکائیل تازه به پایان رسیده و لرد اعظم در تالار انجمن حقوقی لینکلن  نشسته است. هوای نامراد نوامبر. آن‌چنان گل‌ولایی در خیابان‌هاست که گویی سیلی عظیم به‌تازگی از پهنة کرة ارض پس نشسته است، و جای تعجب نمی‌داشت اگر با یک مگالوسور، به طول چهل پا یا بیشتر، که مانند یک سوسمار فیل‌آسا اردک‌وار بالای تپه هولبورن می‌خرامید، برخورد می‌کردیم.
پژوهشگران تلاش‌ دانشجویان برای واکاوی این قطعه را نقل کردند. یکی از دانشجویان گفت: «پس این‌طور، ام، گل همه جا در خیابان‌ها بود، و ما بودیم، نه… پس همه‌چیز، ام، کمی شسته شده بود و ما ممکن است استخوان‌های مگالوسور را پیدا کنیم، اما او می‌گوید آنها در حال خرامیدن هستند، ام، همه‌شان آن بالا روی تپه.» دست‌کم یک چهارم پرسش‌شوندگان صنایع ادبی را به معنای واقعی کلمه تفسیر کردند، که منجر به این استنتاج شد که دایناسورها در خیابان‌های لندن قرن نوزدهم راه می‌رفتند. دیکنز با توصیف لرد اعظم ادامه می‌دهد که او «توسط یک وکیل درشت‌هیکل با خط ریش بزرگ، صدایی نازک و یک تذکرة قضایی پرطول‌ودراز مورد خطاب قرار می‌گیرد.» دانشجوی دیگری این قطعه را به عنوان « فکر می‌کنم توصیف او در اتاقی با حیوانی است؟ سبیل‌های بزرگ؟ یک گربه‌، شاید؟» تفسیر کرد. [باید توجه داشت که واژة whisker که در اینجا به “خط ریش” ترجمه شده است، در انگلیسی برای اشاره به سبیل گربه‌سانان نیز استفاده می‌شود. بنابراین تفسیر نادرست دانشجو قابل درک است-م.]
اینکه دانشجویان با ارجاعات ناآشنا دست‌وپنجه نرم کنند تعجب‌آور نیست. اما پژوهشگران به آنها دسترسی کامل به اینترنت را داده بودند. آنها می‌توانستند اصطلاح عید میکائیل (Michaelmas)، لرد اعظم (Lord Chancellor) یا انجمن حقوقی لینکلن (Lincoln’s Inn) را در صورت تمایل جستجو کنند [چنانکه مترجم نیز همین کار را کرد]. دانشجویان حتی نمی‌دانستند چگونه بفهمند چه چیزی را نمی‌فهمند، یا به خود زحمت ندادند. بیشتر آنها متوجه نشدند که این قطعه در صحن یک دادگاه رخ می‌دهد. تنها پنج درصد درک دقیق و درستی از آنچه خوانده بودند داشتند. [ترم عید میکائیل نام نخستین ترم از چهار ترم سال حقوقی است که دادگاه‌های انگلستان و ولز و دادگاه‌های ایرلند شمالی به آن تقسیم می‌شوند. نام آن از جشن سنت مایکل و تمام فرشتگان در ۲۹ سپتامبر گرفته شده است -م.]
این تغییرات محدود به محیط‌های دانشگاهی نیست. توانایی بزرگسالان آمریکایی در پاسخ به سؤالات منطقی، استدلال مؤثر و تحلیل الگوها از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۸ کاهش یافته است. بزرگسالان آمریکایی همچنین دایرة واژگان کوچکتری نسبت به افراد هم‌سطح خود در نیم قرن پیش دارند. مطالعات اخیر نشان می‌دهد که اثر فلین (Flynn) – افزایش پایدار ضریب هوشی بین نسل‌ها از دهه ۱۹۳۰ – در دو دهه گذشته معکوس شده است. الیزابت دوراک (Dworak)، روان‌شناس پژوهشی در دانشکده پزشکی نورث‌وسترن، به من گفت که میانگین نمرات ضریب هوشی به ازای هر دهه، درحدود سه نمره در حال کاهش است.
تغییرات شناختی همه منفی نیستند. پژوهش دوراک نشان می‌دهد که بزرگسالان آمریکایی در اشکال خاصی از استدلال فضایی در حال بهبود هستند. فرهنگ پساسواد می‌تواند مزایایی را منتقل کند که هنوز آنها را درک نمی‌کنیم. در «فایدروس» اثر افلاطون، سقراط استدلال معروفی دارد که ظهور نوشتن «فراموشکاری را در روح فراگیران ایجاد خواهد کرد، زیرا آنها از حافظه خود استفاده نخواهند کرد؛ آنها به نویسه‌های بیرونی اعتماد خواهند کرد و خودشان به‌یاد نخواهند آورد.» او حق داشت. آندری میر، نظریه‌پرداز رسانه، اشاره کرده است همان‌طور که نوشتن حافظة افراد را فرسود، حافظه جمعی جامعه را بهبود بخشید. آیا نسل‌هایی که مغزشان به فیدهای بی‌پایان ویدئویی وصل شده است، در حال توسعه نوعی قابلیت شناختی شگرف جدید و هنوز غیرقابل تشخیص هستند؟ شاید. اما در حال حاضر، افول کتابخوانی به‌نظر می‌رسد نوید شوم ظهور شیوه‌ای از تفکر کمتر عقلانی، تحلیلی و پیچیده را می‌دهد. دیدن هرگونه مزیت در آن دشوار است.
در سال ۱۹۸۲، والتر جی. آنگ اشاره کرد که تمدن مدرن وارد مرحلة «گفتار ثانویه» شده است؛ مرحله‌ای که در آن جامعه‌ای که روزگاری باسواد بوده، دوباره به برخی از سنت‌های فرهنگ‌های پیشاسوادی بازمی‌گردد. از آنجا که کلمات گفتاری به محض اداشدن ناپدید می‌شوند، فرهنگ‌های شفاهی برای کمک به حافظه ارزش زیادی برای تکرار قائل‌اند. سخنوران در جوامع شفاهی از عبارات کلیشه‌ای و ابزارهای یادآور (مانند تداعی معانی) استفاده می‌کنند تا رشته افکار خود را گم نکنند. به تعبیر آنگ، آنها به صفات توصیفی و «توصیف‌های پرشور خشونت فیزیکی» روی می‌آورند، زیرا مناقشه به‌یادماندنی‌تر از بحث‌های بی‌طرفانه است. سخنرانان نمی‌توانند کلمات خود را مانند نویسندگان ویرایش کنند، بنابراین بدون اعتراف به اشتباهات خود به راه‌شان ادامه می‌دهند. اگر بعدها حرف خود را نقض کنند، انتظار ندارند که مخاطبان اظهارات قبلی‌شان را به‌خاطر بیاورند. معنا به هویت گوینده بستگی دارد، نه به هیچ مفهومی از حقیقت عینی. بعید است که دونالد ترامپ با کتاب «گفتار و سواد آشنا باشد. اما اگر این کتاب را خوانده بود، شاید می‌توانست خود را در توصیف آنگ تشخیص دهد. سبک ارتباطی ترامپ کاملاً مناسب یک جامعه شفاهی است. او از صفاتی استفاده می‌کند – مانند «جِب [بوش] کم‌انرژی»، «مارکو کوچولو»، «جوی خواب‌آلود» – که به‌خاطرسپردن و تکرارکردن‌شان آسان است. او حرف خودش را طوری نقض می‌کند که گویی هیچ سابقه یا ثبتی از اظهارات قبلی‌اش وجود ندارد. حتی نوشته‌های او تقریباً غیرقابل‌تشخیص از گفتار اوست. (و این منطقی است؛ طبق گزارش‌ها، ترامپ دیکته‌کردن را به نگارش ترجیح می‌دهد). پست‌های آنلاین او پر از علائم نگارشی با سجاوندی‌های عجیب، حروف بزرگ و علامت‌های تعجب است. بسیاری از آنها میم‌هایی با متن کم هستند: یکی از آنها تصویری از یک ناو جنگی آمریکایی را نشان می‌داد که با پرتو لیزر به یک هواپیمای ایرانی شلیک می‌کند و عبارت «لیزرها: بنگ، بنگ، تمام!!!» روی آن درج شده بود.
ترامپ نخستین رئیس‌جمهور پساسواد ماست. تصور اینکه او به‌عنوان رهبر کشوری انتخاب شود که اطلاعات در آن عمدتاً از طریق متن پخش می‌شود، دشوار است. پیش از انتخابات ۲۰۲۴، نظرسنجی ان‌بی‌سی نیوز از ۱۰۰۰ رأی‌دهنده نشان داد که جو بایدن در میان پاسخ‌دهندگانی که روزنامه می‌خوانند، ۴۹ امتیاز پیشتاز بوده است. ترامپ سبکی از ارتباط را پایه‌گذاری کرده است که از عصر حواس‌پرت و جدل‌برانگیز ما بهره‌برداری می‌کند. رودریک هارت، استاد بازنشسته ارتباطات در دانشگاه تگزاس در آستین، به من گفت: «بسیاری از مردم، به‌ویژه در محافل آکادمیک و روزنامه‌نگاری، او را یک انقلابی سیاسی می‌دانند. اما من او را بیشتر به‌عنوان یک انقلابی رتوریک (بلاغی) می‌بینم.»
در کتاب «بی‌معنایی مکان» (No Sense of Place) چاپ ۱۹۸۵، جاشوا مِیروویچ، نظریه‌پرداز رسانه، اظهار داشت که تلویزیون و سایر رسانه‌های الکترونیکی، آمریکایی‌ها را با انواع جدیدی از اطلاعات درباره رهبران آینده‌شان بمباران کرده‌اند. رسانه‌های چاپی به عموم مردم تنها اجازه دسترسی به سخنان پالایش‌شده سیاستمداران را می‌دادند؛ اما ویدئو به آمریکایی‌ها اجازه داد عرق‌کردن، عطسه‌کردن و لكنت زبان رئیس‌جمهوران خود را ببینند. او به من گفت که رأی‌دهندگان بجای تمرکز بر «معیارهای سابقه‌کاری» [résumé]، به «معیارهای دوستیابی» [dating] روی آوردند.
میروویچ در «بی‌معنایی مکان» می‌نویسد: «امروزه مقامات بیش از گذشته باید به‌جای خوب‌نوشتن و استدلال‌کردن، “خوب و خوش‌زبان به‌نظر برسند”.» او پیش‌بینی کرد که افول چاپ و ظهور رسانه‌های الکترونیکی درنهایت مردم را به سمت رهبران پوپولیست سوق خواهد داد. آنها از اقتدار و نهادها روی برمی‌گردانند و بجای آن، نامزدی را ترجیح می‌دهند که تصویر تلویزیونی بهتری از خود ارائه دهد. او کتاب خود را اندکی پس از آن منتشر کرد که رونالد ریگان، بازیگر سابق، در انتخابات مجدد پیروز شده بود.
میروویچ گفت: «اخیراً کتاب را دوباره خواندم و مدام با خودم می‌گفتم: خدای من، این حتی از زمانی که آن را نوشتم هم درست‌تر است.» پلتفرم‌های رسانه‌های اجتماعی فرصت‌های بی‌سابقه‌ای را به آمریکایی‌ها می‌دهند تا تک‌تک حرکات نمایندگان خود را تماشا کنند. الگوریتم‌های آنها محتوای ساده‌انگارانه، تحریک‌آمیز و دارای طنین عاطفی را بر پیچیدگی، ظرافت و دقت ترجیح می‌دهند. ایده‌هایی که با نظریه‌های عامیانة سیاست مطابقت دارند – مانند اینکه همه رهبران به یک اندازه فاسدند؛ مهاجران شغل‌ها را می‌دزدند؛ مشکلات سیاستی راه‌حل‌های ساده و عقلانی دارند – بر یافته‌های متخصصان موضوعی غلبه می‌کنند.
سیاستمداران چپ و راست فهمیده‌اند که چگونه از این پلتفرم‌های جدید بهره‌برداری کنند. ریحان سلام، رئیس مؤسسه متمایل به محافظه‌کاری منهتن، برایم شرح داد که این روند چگونه کار می‌کند. او گفت: «شما یک دشمن را نام می‌برید و مردم را دوقطبی می‌کنید. شما به ظرافت و پیچیدگی اجازه بروز نمی‌دهید، زیرا وقتی درگیر مبارزه برای قدرت هستید، ظرافت فقط مایه سردرگمی است.»
سیاستمدارانی که بی‌اعتمادی به نهادها و نخبگان را ترویج می‌کنند، در چنین شرایطی عملکرد بهتری دارند. سلام گفت: «شما این توهم را ایجاد می‌کنید که در واقع همه‌چیز بسیاربسیار ساده است، و یک شخص کاریزماتیک می‌تواند به‌راحتی به این پیروزی‌های از نظر بصری و عاطفی جذاب دست یابد.» این دقیقاً همان شخصیت عوام‌فریبی است که بنیانگذاران امیدوار بودند یک توده کتابخوان از آن عبور کند. سلام گفت: «وقتی به نظم قانون اساسی خود فکر می‌کنید، به اینکه چگونه قرار بوده کار کند، می‌بینید که این کاملاً در تضاد با آن است.» مارشال مک‌لوهان روزگاری گفت: «دنیای لیبرال بنا بر تعریف، باسواد است.» به‌نظر می‌رسد عکس آن نیز صادق باشد.
اگر ترامپ نخستین رئیس‌جمهور پساسواد باشد، آخرین‌شان نخواهد بود. دیوید پلوف، استراتژیست سیاسی و از معماران کارزارهای انتخاباتی باراک اوباما، اخیراً اظهار داشت که نامزدها باید هر روز روی تولید محتوا تمرکز کنند. او توصیه کرد که هر ایده باید به اندازه‌ای کوتاه شود که رأی‌دهندگانِ اسیرِ صفحه‌نمایش بتوانند بر آن تمرکز کنند. پلوف در یادداشتی در نیویورک‌تایمز نوشت: «اگر چیزی در یک پست اینستاگرامی یا یک توییت ۱۰ ثانیه‌ای قابل انتقال نیست، به خط اول برگردید.» این ممکن است مشاوره خوبی برای هدایت کارزار انتخاباتی در عصر پساسواد باشد. اما به‌عنوان راهی برای تمرین خودگردانی آگاهانه، فاجعه‌بار است.
برخی فناوری‌های دیجیتال توجه انسان را ربوده و مطالعه متمرکز را تقریباً غیرممکن ساخته‌اند. هوش مصنوعی نخستین ابزاری است که تداوم بقای کتابت را تهدید می‌کند. من حتی به این اشاره نکرده‌ام که نوشتن کار سختی است. اورول این تجربه را به «دوره طولانی از یک بیماری دردناک» تشبیه کرد. هوش مصنوعی نوید یک درمان ساده را می‌دهد. مشکل اینجاست که نوشتن صرفاً عمل پیاده‌سازی افکار کاملاً شکل‌گرفته نیست؛ اگر چنین بود، سخت نمی‌شد. نوشتن راهی است که مردم از طریق آن می‌فهمند به چه چیزی فکر می‌کنند و چگونه آن افکار را به کسی که هنوز در آن شریک نیست، منتقل نمایند. کَل نیوپورت، استاد علوم کامپیوتر در دانشگاه جرج‌تاون، استدلال می‌کند که فرآیند نوشتن افراد را وامی‌دارد به شکلی منظم و خطی فکر کنند. این کار افکار شلخته و استدلال‌های بی‌ارزش را آشکار می‌سازد. زمان و تمرکزی که برای تبدیل افکار به کلمات، جملات و پاراگراف‌ها لازم است، به نویسنده اجازه می‌دهد ارتباطات جدیدی برقرار و بینش‌های جدیدی کشف کند.
این برای من صادق به‌نظر می‌رسد. شغل من نوشتن است. با پوزش از اورول، چشم‌انداز یک بیماری دردناک ترس کمتری نسبت به یک صفحه خالی در من ایجاد می‌کند. اما در این تقلا رضایت وجود دارد. فرآیند نوشتن راهی است که من از طریق آن ایده‌های خام را پالایش و صورت‌بندی می‌کنم و به درک جدیدی می‌رسم. با ارزیابی استدلال‌هایم و کنارگذاشتن آن دسته که متقاعدکننده نیستند، آنهایی را پیدا می‌کنم که درست هستند. نوشتن سخت است چون نویسنده در حال یادگیری است. اگر هوش مصنوعی این چالش را حذف کند، یادگیری را نیز حذف می‌کند.
مطالعات اولیه نشان داده‌اند که دقیقاً همین اتفاق زمانی رخ می‌دهد که مردم از هوش مصنوعی برای نوشتن استفاده می‌کنند. این فرآیند آسان‌تر است. محصول اغلب بهتر از چیزی است که شخص می‌تواند به‌تنهایی خلق کند. اما این به‌قیمت ازدست‌رفتن توسعه ذهن تمام می‌شود. طی پژوهشی در برزیل مشخص شد که دانشجویان مقطع کارشناسی که از هوش مصنوعی برای مطالعه استفاده کرده بودند، در یک آزمون غافلگیرکننده بطور قابل توجهی بدتر از کسانی عمل کردند که بدون هوش مصنوعی مطالعه کرده بودند. این دانشجویان حتی در سؤالاتی که بجای دانش خاص نیازمند تفکر و تلاش بود، از همتایان خود عقب ماندند. مطالعه دیگری روی صدها نفر در بریتانیا نشان داد که استفاده مکرر از هوش مصنوعی برای کارهای شناختی ارتباط منفی با توانایی‌های تفکر انتقادی دارد.
زندگی مدرن نیازمند مقدار زیادی نوشتن خسته‌کننده است. مطمئناً برخی از آنها را می‌توان بدون هزینه خیلی زیاد به ماشین‌ها واگذار کرد. اما یک عمر صرف مطالعه پذیرش تاریخی فناوری‌های جدید، نیوپورت را متقاعد کرده است که خودکارسازی و حذف یک مشکل بدون ایجاد مشکلات دیگر تقریباً غیرممکن است. مردم به‌کرات تصور می‌کنند از یک ابزار صرفاً برای دورزدن یک کار خسته‌کننده استفاده می‌کنند. او به من گفت: «و سپس تمام این اثرات ثانویه غیرمنتظره ظاهر می‌شوند.» قرار بود ایمیل جایگزین راحت‌تری برای فکس، تماس‌ تلفنی و جلسات حضوری باشد. در عوض، پاسخ‌دادن به ایمیل‌ها خودش به یک هدردهنده عظیم زمان تبدیل شد. این پیامدهای پیش‌بینی‌نشده درنهایت زندگی فکری را دگرگون می‌کنند.
مهارت تفکر عمیق احتمالاً در دنیایی که بخش عمده‌ای از جمعیتش از هوش مصنوعی برای اجتناب از نوشتن استفاده می‌کند، کمیاب‌تر و کمیاب‌تر خواهد شد. این مهارت همچنین روزبه‌روز مهم‌تر خواهد شد. هوش مصنوعی در حال ایجاد فراوانی بیش‌ازحد متن است. این امر از سال ۲۰۲۲ (زمان راه‌اندازی چت‌جی‌پی‌تی) منجر به افزایش سه‌برابری در تعداد کتاب‌های منتشر شده در آمازون در هر ماه شده است. در همان دوره، ارسال مقالات به مجلات علمی نیز به‌شدت افزایش یافت. بسیاری از آنها حداقل بخشی توسط هوش مصنوعی نوشته شده‌اند.
هوش مصنوعی نثر واضح و حرفه‌ای تولید می‌کند. نشان داده شده است که حتی دانشجویان هنرهای زیبا وقتی متن‌های تولیدشده توسط انسان و هوش مصنوعی را در کنار هم می‌بینند، کار ماشین‌ها را ترجیح می‌دهند. بااینحال، اگر نوشته هوش مصنوعی خوشایند و متقاعدکننده باشد، غیراصیل و غالباً نادرست، و یا هر دو، نیز هست. بنابراین مردم بیش از همیشه به قدرت تشخیص و درک مطلب خود نیاز خواهند داشت. آنها باید بدانند به چه چیزی فکر می‌کنند و چگونه قضاوت‌های خود را صورت دهند. اینها دقیقاً همان مهارت‌هایی هستند که استفاده از هوش مصنوعی آنها را در معرض خطر فراموشی قرار داده است.
آنچه در خطر است چیزی کمتر از توانایی تفکر مستقل نیست. اگر مردم بیش‌ازحد به هوش مصنوعی وابسته شوند تا برایشان بنویسد، ممکن است ظرفیت پرسشگری یا حتی توسعه دیدگاه‌های خود را ازدست بدهند. اینها ظرفیت‌های ذاتاً انسانی هستند. کوآمه آنتونی آپیا، استاد فلسفه در دانشگاه نیویورک، به من گفت: «اگر این ظرفیت‌ها را ازدست دهیم، دیگر آن نوع انسان‌هایی که هستیم نخواهیم بود. ما موجودات بسیار متفاوتی خواهیم شد.»
سال‌ها پیش، مجله آتلانتیک مقاله‌ای از آرتور رید کیمبال منتشر کرد که در آن «یکی از جدی‌ترین تغییرات بدون چالش زندگی مدرن آمریکایی» توصیف شده بود. توانایی شهروندان کشور در خوب‌نوشتن و تفکر عمیق در معرض حمله قرار داشت. دشمن فصاحت و توجه پایدار؟ روزنامه. کیمبال در «تهاجم روزنامه‌نگاری» استدلال کرد که روزنامه با صفحات ورزشی و ستون‌ شایعات، با اقلام متفرقه و عامیانه‌اش، دارد کتاب و مجلات ادبی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. او اظهار داشت حتی کسانی که ادعا می‌کنند روزنامه را برای آگاهی از رویدادهای مهم در واشینگتن یا اروپا می‌خوانند، ابتدا به سراغ «یک “داستان” جذاب، شاید یک ماجراجویی عجیب با دوچرخه، یا شاید دستگیری یک سارق زیرک» می‌روند. پیش از روزنامه، رمان به‌عنوان تهدیدی برای عادت‌های خوب کتابخوانی و وقار اخلاقی تلقی می‌شد. تامس جفرسون فکر می‌کرد که یکی از بزرگترین موانع آموزش زنان، علاقه شدید آنها به داستان است که ایشان را از «مطالعه سالم» دور می‌کند. او نوشت هنگامی که زنی شیفته رمان می‌شود، «هیچ‌چیز نمی‌تواند توجه او را جلب کند مگر اینکه با تمام تخیلات خام آراسته شده باشد.»
کسانی که تمایل دارند حمله فعلی به کتابخوانی را نادیده بگیرند، به این سنت محترم اشاره می‌کنند: محکوم‌کردن یک فناوری یا رسانه جدید به‌عنوان مایه حواس‌پرتی و تنزل‌دهنده مردم آمریکا. شاید ۱۲۶ سال دیگر، این مقاله شبیه آخرین نمونه از این دست نگرانی‌های شدید به‌نظر برسد. با نگاهی دوباره به این سوگواره‌ها، متوجه شدم کسانی که بیشترین سرمایه‌گذاری را روی روش‌های قدیمی کرده‌اند، معمولاً زودتر از بقیه پیش‌بینی می‌کنند که همه‌چیز ازدست خواهد رفت. حداقل بر اساس برخی معیارها، انتشار کتاب‌ همچنان به رشد خود ادامه می‌دهد. سال گذشته، فروش کتاب‌های چاپی بیشتر از یک دهه پیش بود. شرکت انتشاراتی بارنز اند نوبل بیش از ۶۰ فروشگاه جدید افتتاح کرد. تقریباً ۴۰۰ کتابفروشی مستقل در سال ۲۰۲۵ سر برآوردند. شاهد انفجاری در گرفتن اشتراک‌ برای نوشته‌های بلند بوده‌ایم. سلبریتی‌هایی مانند دوآ لیپا [خواننده بریتانیایی] و ریس ویترسپون [هنرپیشه آمریکایی] از شهرت و نفوذ خود برای راه‌اندازی باشگاه‌های کتاب، بسیار موفقیت‌آمیز بهره برده‌اند. کتاب‌های صوتی به یک صنعت میلیارد دلاری تبدیل شده‌اند.
اما خوش‌بینان رد بحرانی داده‌ها را نادیده می‌گیرند: متن [نوشتار] تنها در میان جمعیتی روبه‌کاهش به بقای خود ادامه می‌دهد. تنها ۲۰ درصد از بزرگسالان بیش از ۸۰ درصد از کل کتاب‌های خوانده‌شده در سال گذشته را تشکیل می‌دهند. لیا پرایس، مورخ کتابخوانی در دانشگاه راتگرز، به من گفت: «این [کتابخوانی] در حال تبدیل‌شدن به نوعی سرگرمی خاص، مانند جمع‌آوری تمبر یا پرورش ارکیده است.» خوانندگان زمان بیشتری را در هر روز نسبت به دو دهه پیش صرف مطالعه می‌کنند. حتی به‌نظر می‌رسد نسبت به اسلاف خود شور بیشتری به نسخه چاپی نشان می‌دهند. اما افرادی که خود را وقف متن کرده‌اند و درک فرهنگی و ارتباط فکری را از کلام مکتوب بدست می‌آورند، اکنون بخشی از یک خرده‌فرهنگ هستند. این واقعیت که شما در حال خواندن این مقاله هستید، تقریباً بطور حتم شما را به یکی از اعضای آن تبدیل می‌کند.
اکنون که کتابخوانی اختیاری است، می‌تواند به‌عنوان یک مؤلفة هویت‌ساز عمل کند. وقتی کسی را در قطار می‌بینید که مطالب چاپی می‌خواند، احساس یک بیانیه را دارد. شاید به‌ناچار، چنین بیانیه‌هایی به موضوع تمسخر آنلاین تبدیل شده‌ باشند: اگر کتابی را بیش‌ازحد خودنمایانه در انظار عمومی تکان دهید، ممکن است متهم به «مطالعه نمایشی» شوید. این برچسب فرض می‌کند که فرد فقط تلاش می‌کند این پیام را انتقال دهد که تحصیلکرده یا دارای سلیقه ادبی برتر است، وگرنه چرا باید یک کتاب را با خود حمل کند؟
ما قبلاً این تجربه را از سر گذرانده‌ایم؛ وقتی جامعه برای نخستین بار از شفاهی‌بودن به سواد گذار کرد، تنها اقلیت کوچکی می‌توانستند بخوانند. به‌عنوان تنها افرادی که این مهارت ارزشمند را داشتند، در جایگاهی ممتاز قرار می‌گرفتند و دستمزد هنگفتی برای کار خود دریافت می‌کردند. در کتابخانه اسکندریه، پژوهشگران مقیم در مجموعه سلطنتی شهر زندگی می‌کردند.
امروزه، مطالعه بار دیگر در میان اقلیت کوچکی از جمعیت متمرکز شده است، اما اهل‌ادب‌بودن در مقایسه با گذشته منزلت کمتری اعطاء می‌کند. خوانندگان باقیمانده به حاشیه رانده و مسخره می‌شوند، و از بسیاری جهات موجودات بی‌ربطی هستند. برای بیشتر مردم، زندگی اهل ادب یک بن‌بست اقتصادی است. استخدام در روزنامه‌ها در دو دهه گذشته ۷۵ درصد کاهش یافته است. فرصت‌های شغلی برای استادان دانشگاه در علوم انسانی نیز در حال کاهش است و تعداد کمتری از مناصب باقیمانده دارای امنیت شغلی هستند. در سال ۲۰۲۴، تنها ۸ درصد از فارغ‌التحصیلان دانشگاهی مدرک کارشناسی خود را در رشته علوم انسانی کسب کردند. در آن سال، دانشکده زبان انگلیسی و تاریخ ۴۰ درصد مدرک کمتری نسبت به سال ۲۰۱۲ اعطاء کردند. ترسی در میان مورخان وجود دارد که در نشست‌ها و کنفرانس‌ها زمزمه می‌شود، مبنی بر اینکه آنها آخرین نسلی خواهند بود که بطور ساختارمند گذشته را بررسی می‌کنند.
امروزه تصور اینکه یک چهره ادبی محبوب روی جلد یک هفته‌نامه خبری چاپی ظاهر شود که توسط میلیون‌ها آمریکایی خوانده شود، غیرممکن به‌نظر می‌رسد. هیچ چهره‌ای از این دست وجود ندارد و هیچ هفته‌نامه خبری پرخواننده‌ای در کار نیست. در عوض، بسیاری از آمریکایی‌ها با افتخار پساسواد هستند. رئیس‌جمهور درباره سلیقه خود در مورد جلسات‌ توجیهی فهرست‌وار صحبت کرده است و دستیاران گفته‌اند که او تصاویر و نمودارها را دوست دارد. ثروتمندترین مردان جهان به دریافت اطلاعات خود از پست‌های ایکس، پادکست‌ها و گفتگو با چت‌بات‌ها مباهات می‌کنند. جوانانی که به دنبال ثروت و نفوذ هستند تشویق می‌شوند از آنها تقلید کنند.
قدرت فرهنگی و اقتصادی معمولاً به سمت افرادی جریان می‌یابد که در استفاده از محبوب‌ترین فناوری‌های ارتباطی مهارت دارند. امروزه، آن افراد استریمرها، پادکسترها و اینفلوئنسرها هستند. جو روگن مخاطبانی را هدایت می‌کند که روزنامه‌نگاران تنها می‌توانند درباره آن رؤیاپردازی کنند. او بیش از ۱۴ میلیون دنبال‌کننده در اسپاتی‌فای و بیش از ۲۰ میلیون مشترک در یوتیوب دارد. کانال MrBeast، یک یوتیوبر که بدلکاری‌های پیچیده‌ای مانند یک بازی اسکویید واقعی را صحنه‌سازی می‌کند، بطور منظم صدها میلیون بازدید دریافت می‌کند. استریمرهای بازی‌های ویدئویی مانند IShowSpeed و TheBurntPeanut از محبوب‌ترین چهره‌های رسانه‌ای در کشور هستند. این شخصیت‌ها آنچه را که جوانان آرزویش را دارند و درباره‌اش صحبت می‌کنند، و حتی نحوه صحبت‌کردن‌شان، را شکل می‌دهند.
کتاب‌ها زمانی منبع ضروری دانش، حافظه، حکمت و اخلاق بودند. جاناتان هایت، روان‌شناس اجتماعی، به من گفت که آنها توسط نسل‌های مسن‌تر نوشته و در یک انتقال عمودی فرهنگ به جوانان منتقل می‌شدند. اکنون اطلاعات به‌صورت افقی، از یک جوان به جوان دیگر در جریان است. این پویایی، چهره‌هایی مانند مستر‌بیست و دِبِرنت‌پینات را به نگهبانان فرهنگ آمریکایی تبدیل می‌کند. افول کتابخوانی جهان را وارونه نکرد، بلکه جهان را چپه کرد. جوانان می‌خواهند به دنبال مشاغلی بروند که آنها را در جرگه نخبگان قرار دهد؛ که امروزه به این معناست که افراد در آستانه بزرگسالی می‌خواهند اینفلوئنسر شوند.
نظرسنجی مورنینگ کانسالت در سال ۲۰۲۳ نشان داد که تقریباً ۶۰ درصد از پاسخ‌دهندگان نسل زِد گفتند که اگر می‌توانستند، یک شخصیت رسانه‌های اجتماعی می‌شدند. آماندا کوردیلیسکی، از انجمن کتابداران مدارس آمریکا، همچنین یک کتابدار در اوکلاهما است که استودیوهای ضبط را برای دانش‌آموزان راه‌اندازی کرده است. او به من گفت: «تولید پادکست داغ‌ترین و محبوب‌ترین چیز است. من می‌توانم یک میلیون میکروفون بخرم و هنوز هم یک فهرست انتظار برای ورود به استودیوی ضبط وجود خواهد داشت. همه می‌خواهند یک اینفلوئنسر باشند.»
در سپتامبر سال جاری، دانشگاه سیراکیوز مرکز اقتصاد خالق خود را راه‌اندازی کرد و به‌زودی نخستین رشته فرعی خود را برای اینفلوئنسرهای مشتاق ارائه خواهد داد. مارک جی. لوداتو، رئیس دانشکده ارتباطات عمومی نیوهاوس دانشگاه، در یک بیانیه مطبوعاتی گفت: «این مرکز مستقیماً با آرزوهای دانشجویان فعلی و آینده سخن می‌گوید. این در مورد دیدار با آنها در جایی است که هستند؛ و آماده‌کردن آنها برای رهبری در جهانی است که در راه است.»
آمدن آن جهان هنوز قطعی نیست. برخی متوجه شده‌اند که چه چیزی را داریم از دست می‌دهیم و راه دیگری را انتخاب می‌کنند. حدود 24 ایالت استفاده از تلفن‌ همراه در طول ساعات مدرسه را ممنوع کرده‌اند. پس از اینکه ممنوعیت تگزاس در آغاز سال تحصیلی گذشته به اجرا درآمد، یک مدرسه در دالاس شاهد امانت‌گرفتن ۲۰۰,۰۰۰ کتاب بیشتر در مقایسه با سال قبل بود که افزایشی نزدیک به ۲۵ درصد را نشان می‌دهد. رکس اوواله، معلم زبان انگلیسی دبیرستان در حومه شیکاگو و عضو شورای ملی معلمان زبان انگلیسی، به من گفت که شاهد عقب‌نشینی در برابر استفاده از چکیده کتاب‌ها بوده است؛ برخی معلمان کتاب‌های کامل را دوباره به برنامه‌های درسی خود اضافه می‌کنند. فلتون تامس جونیور، مدیر اجرایی کتابخانه عمومی کلیولند، گفت که جوان‌ترین مراجعان آن به سالمندان پیوسته‌اند و کتاب‌های چاپی را به نسخه‌های دیجیتال ترجیح دهند. اگر این سرپیچی در برابر فرهنگ پساسواد بیهوده به‌نظر برسد، مقاومت‌کنندگان با تلاش چیزی از دست نمی‌دهند.
من کمی پس از ترکیدن حباب دات‌کام به دنیا آمدم و تقریباً همزمان با عرضه آیفون وارد کلاس اول شدم. در کلاس هفتم، اولین گوشی همراه خود را گرفتم و به‌سرعت یک حساب کاربری اینستاگرام باز کردم. اگر یک پلتفرم اینترنتی – هر پلتفرمی – بسازید، من (متأسفانه) تقریباً همیشه حسابی در آن باز خواهم کرد. بیشتر دانش من از جهان مبتنی بر مطالعه مطالبی است که در کتاب‌ها خوانده‌ام. من در دوران پساسوادی بزرگ شدم. من این شانس را داشتم که در خانواده‌ای اهل مطالعه بزرگ شوم. پدرم تقریباً هر شب تا پایان دورة راهنمایی برایم کتاب می‌خواند. (به‌عنوان پدر یک دختر دمدمی‌مزاج، او اغلب نمی‌دانست چه کلماتی را به من بگوید. وقتی با هم کتاب می‌خواندیم، او می‌توانست کلمات شخص دیگری را وام بگیرد). خواهرهای بزرگترم برای دعوت من به باشگاه کتاب‌شان بی‌تابی می‌کردند. کتاب مورد علاقه ما «کودکان در واگن قطار» (The Boxcar Children) بود، درباره چهار خواهر و برادر یتیم که خانه‌ای در یک واگن قطار متروکه می‌سازند. بچه‌ها که به‌سختی غذا و سرپناه پیدا کرده‌اند، دو خواهر تصمیم می‌گیرند به برادر کوچکترشان خواندن را بیاموزند. آنها تراشه‌های چوب را به حروف تبدیل می‌کنند و از آب توت سیاه به‌عنوان جوهر استفاده می‌کنند. وقتی ۱۰ ساله شدم، مادرم نسخه‌های دوران کودکی خود از «تپه خرگوش» و «جانی ترِمین» را به من داد. او امضای خود را داخل جلد، زمانی که آنها را دریافت کرده بود، گذاشته بود. من مال خودم را اضافه کردم.
در طول دبیرستان، این فکر به سرم زد که باید کلاسیک‌ها را بخوانم. معلمانم به توصیه کتاب‌های مورد علاقه خود ادامه می‌دادند. می‌خواستم در دانش آنها شریک شوم و مراجع آنها را بفهمم. به‌سختی «جین ایر» را خواندم و شیفته «آنا کارنینا» شدم. اگرچه هنگام مطالعه تنها بودم، اما این احساس را نداشتم. این کتاب‌ها حاوی خرد نسل‌ها بودند. همان‌طور که جیمز بالدوین گفت (در نمایه مجله لایف در سال ۱۹۶۳، درست یک هفته پس از اینکه روی جلد تایم ظاهر شد): «شما فکر می‌کنید درد و شکست قلبی شما در تاریخ جهان بی‌سابقه است، اما پس از آن مطالعه می‌کنید. این داستایفسکی و دیکنز بودند که به من آموختند چیزهایی که بیش از همه مرا عذاب می‌دادند، دقیقاً همان چیزهایی بودند که مرا به تمام مردم زنده‌ای که بودند یا تا به حال زنده بودند، متصل می‌کردند.» احساس می‌کردم بخشی از یک زنجیره گسسته‌نشده از دانش و فرهنگ هستم.
در سال‌های پس از آن – مطمئن نیستم چه زمانی – این عادت از سرم افتاد. تغییر ظریف بود. سرم شلوغ‌تر شد. کم‌کم قبل از خواب بجای مطالعه، به اسکرول‌کردن تلفن خود روی آوردم. توجهم روی صفحات مختلف وب پراکنده شد. چه اهمیتی داشت اگر کمتر می‌خواندم؟ هیچ‌کس پیشرفت مرا بررسی نمی‌کرد. و کتاب‌ها همیشه سرجایشان خواهند بود. می‌توانستم بعداً آنها را بردارم.
وقتی کتابخانه اسکندریه ناپدید شد، دانش منقوش بر روی طومارهای آن برای همیشه ازدست رفت. ما فقط حدس می‌زنیم که اراتوستن و اقلیدس چه چیز دیگری ممکن است نوشته باشند. متن به خاک تبدیل شد. امروز این اتفاق نخواهد افتاد؛ تمام کلمات موجود در کتابخانه بزرگ را می‌توان روی یک تراشه کامپیوتری ذخیره کرد. امروزه، حتی مبهم‌ترین تک‌نگاری‌های آکادمیک اسکن و دیجیتالی می‌شوند. گوگل بوکس و آرشیو اینترنت نشان‌دهنده کتابخانه‌هایی با ابعاد غیرقابل درک هستند. ما می‌توانیم با چند ضربه کلید، و نه یک سفر خطرناک در پهنة مدیترانه، به آنها دسترسی یابیم،. خطر کمی وجود دارد که متون آنها تسلیم رطوبت یا موش‌ها شود. اما تهدیدِ بی‌تفاوتی باقی می‌ماند. آنچه ما در حال ازدست‌دادن هستیم، توانایی و تمایل به خواندن آن متون است. ثروت خیره‌کننده‌ای از اطلاعات و خرد به ما ارث رسیده است. اینکه با این ارث چه کنیم به عهده خود ماست.
این مقاله در نسخه چاپی مجلة آنتلانتیک، شماره آگوست ۲۰۲۶منتشر شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *