• 0 آیتم -
    • سبد خرید شما خالی است

رایگان

راز کامیابی جنسی

این کتاب به دلیل همزمانی با شهرت مهوش(یکی از مشهورترین خوانندگان آوازهای کوچه بازاری ایران با نام واقعی معصومه عزیزی بروجردی) و سودجویی ناشر با استفاده از چاپ تصاویری از وی در داخل و پشت جلد کتاب، همواره از سوی مردم به عنوان کتابی نوشته مهوش ِ خواننده شناخته شده است. حتی خانم فرزانه میلانی که مطلبی با عنوان «زن و حدیث نفس نویسی درایران» نوشته‌اند نیز این اشتباه را تکرار کرده و آن را متعلق به مهوش دانسته‌ است.
«نخستین نشانه‌های حدیث نفس نویسی زنان در ایران به اواسط قرن بیستم، زمانی که شاهدخت شمس پهلوی خاطراتش را به صورت سلسله مقالات مفصلی در مجله اطلاعات ماهیانه به چاپ رساند، بر می‌گردد…هشت سال بعد، ملکه اعتضادی، بنیان‌گزار مجله بانوی ایران و فعال سیاسی، اعترافات من را به چاپ رساند. بلافاصله پس از او بانو مهوش، رقصنده و خواننده معروف، زندگی سخت نامتعارف خود را به رشته تحریر درآورد.»[کلیک کنید]
نسخه‌ای که در دست دارید، از روی چاپ سوم این کتاب تهیه شده است. در مقدمه ناشر آمده که «چاپ اول دوم این کتاب به طور بی‌سابقه‌ای نایاب شد» و اشاره می‌کند «با چاپ این کتاب و حقایق آموزنده آن دچار اشکالات و تنگ چشمی‎هایی شدیم و حتی تعدادی از آن جمع‌آوری کردید». بدون شک جمع‌آوری مقداری از نسخ چاپ‌های اول و دوم که فقط شامل جلد اول خاطرات بانویی به نام مهوش بوده، از سوی پاسداران خودگماردۀ دین و اخلاق واپس‌گرا صورت گرفته و تا جایی که می‌دانم مهوشِ خواننده که تا چند سال پس از انتشار این کتاب در قید حیات بوده، شکایتی دایر بر انتساب این کتاب به او و درخواست جمع‌آوری آن صورت نداده است. برای من باعث تعجب است که چرا خانم میلانی با وجود اشاره به دلایل نوشتن این خاطرات از سوی بانو مهوش در صفحات ابتدایی کتاب: «من اینک نتیجه ده سال تجربیات خود را که زائیده معاشرت ممتد با مرد و یا مردان متعدد بوده است به رایگان در اختیار شما می‌گذارم. . . این مطالب چون حاصل یک عمر تجربه زنی است که باکمال سادگی و صداقت در اختیار شما می‌گذارد فوق‌العاده گرانبهاست . . . از شما ای خوانندگان عزیز انتظار دارم که به پاداش زحمت من، به خاطر کامیابی‌ها و ناکامیابی‌های من، برای شکست‌ها وموفقیت‌های من و بالاخره به خاطر دل سوخته و دردمند من که آرزومند سعادت عموم زنان و مردان جوان است این سطور را با دقت بخوانید.» از ذکر این موضوع که مولف در صفحات آخر کتاب خود را با نام کامل «مهوش رضایی فرد» و متولد پاریس معرفی کرده، غفلت نموده است. مولف در انتها مژدۀ انتشار مجلد سومی را نیز به خوانندگان داده، ولی تا جایی که من اطلاع دارم، این بشارت هرگز جامه عمل به خود نپوشیده است. برای درک تفاوت‌های مندرجات این کتاب با سرگذشت مهوش خواننده، مختصری از زندگی‌نامه واقعی او را ذکر می‌کنم:
معصومه عزیزی بروجردی در زمستان سال ۱۲۹۹ خورشیدی در بروجرد به دنیا آمد. کودکی را در همین شهر گذراند، اما در نوجوانی به همراه خانواده به تهران رفت. وی در تهران به یکی از بنگاه‌های موسیقی شاد و محفلی پیوست که به اجرای موسیقی زنده در مجالس عروسی و کافه‌ها می‌پرداخت. مهوش بعدها با یکی از اعضای همین گروه به نام حسن‌زاده ازدواج کرد. حسن‌زاده نوازندهٔ ویولون بود او تا پایان زندگی مهوش او را در کافه‌های مختلف همراهی می‌کرد. صدای خوش و رقص هنرمندانهٔ مهوش و تصنیف‌های ساده و اشعار همه‌فهم عامل معروفیت و شهرت او شده بود. این شرایط پای وی رابه کاباره‌های معروف تهران باز کرد. مهوش بعدها به هنرپیشگی در فیلم‌های آن زمان نیز پرداخت که برای وی شهرتی در سطح کشور به ارمغان آورد.(مطابق دانسته‌های من حاصل این ازدواج دختری به نام اورانوس است که همسر یکی از برجسته‌ترین اطبای ایران است). در نهایت، مهوش در یک حادثهٔ رانندگی در ۲۷ بهمن ۱۳۳۹ کشته شد و این خبر رکورد جدیدی از فروش روزنامه در ایران آن زمان را به جای گذاشت. در مراسم تشییع جنازهٔ مهوش جمعیت عظیم و قابل توجهی از دوستدارانش شرکت داشتند و این موضوع سبب خشم برخی روحانیون آن زمان شد. پس از درگذشت مهوش، معلوم گشت که وی بخش اعظم درآمد خود را صرف نیکوکاری می‌کرده و هزینهٔ ده‌ها کودک یتیم را تقبل کرده بوده. آرامگاه مهوش در گورستان ابن‌بابویه شهر ری واقع شده. بر روی سنگ قبر وی سال فوت را ۱۳۴۰ نوشته در حالی که وی در بهمن ۱۳۳۹ کشته شده‌است.
somdn_product_page
اشتراک‌گذاری

درباره نویسنده

پدیدۀ مهوش؛ چیزی شبیه به تحلیل اجتماعی و فرهنگی  
 به‌مناسبت بازنشر کتاب «راز کامیابی‌های جنسی» منسوب به مهوش در «باشگاه ادبیات»
عباس بهارلو
معصومه عزیزی بروجردی (معروف به مهوش) مدت یک دهه (تا زمان مرگش در 27 بهمن ماه 1339) حضوری فعال و پررنگ در کاباره‌ها و تماشاخانه‌های تهران و فیلم‌های سینمایی داشت، و نامش کافی بود تا هر نمایش و فیلم ضعیفی را پرفروش سازد.
مهوش پس از سکونت در تهران، ابتدا به‌یکی از گروه‌های موسیقی شاد و محفلی پیوست، که در مجالس عروسی، میهمانی‌ها و کافه‌های سطح پایین برنامه اجرا می‌کردند. او با یکی از اعضای همین گروه به‌نام بهرام حسن‌زاده ازدواج کرد، که نوازندۀ ویلن و آهنگ‌ساز تصنیف‌های عامیانه بود، و مهوش را در برنامه‌هایش در کافه‌ها همراهی می‌کرد. مهوش، به‌خلاف بسیاری از خواننده – رقاص‌های همدوره‌اش، فعالیتش را به یک کاباره و کافه محدود نکرد، و با اغلب کاباره‌های تهران همکاری داشت. صدای خوش، ترانه‌های سبک عامیانه، هیکل چاق و چهره و تبسم نمکین، که همواره به لب داشت، و رقصی که در مواردی برای زمانۀ خودش قدری بی‌پروا می‌نمود، او را به خواننده – رقصنده‌ای بدل ساخت، که مخاطبانش عامۀ مردم کوچه و بازار و راننده‌ها و لمپن‌ها و حتی اراذل و اوباش نامدار پایتخت بودند. (قبل از مهوش، ثریا شاری/ شاری ماری گل، که در بنگاه‌های نمایشی با حسین حوله‌ای همکاری می‌کرد و رقاص مشهوری بود، بیش‌وکم همین ویژگی‌ها را داشت.)[1]
روایت است که اغلب شب‌ها در کافه‌هایی که مهوش برنامه اجرا می‌کرد اوباش طرفدار او با کسانی که به ‌او از گل نازک‌تر می‌گفتند درگیر می‌شدند؛ بطری‌های مشروب (عرق سگی و آبجو) و میز و صندلی‌های کاباره را می‌شکستند، و یک‌دیگر را خونین و مالین می‌کردند. یکی از بزرگ‌ترین درگیری‌ها، دعوای هفت کچلان با گروهی از کلاه‌مخملی‌های طرفدار مهوش در کافه جمشید تهران بود، که شرح کاملش از این قرار است: هفت کچلان می‌خواستند مهوش را از سن پایین بیاورند و کنار میز خودشان بنشانند. مهوش آن شب ترانۀ («کی می‌گه؟») را می‌خواند: «اين دست كجه؟ كی مي‌گه كجه؟ اين چشم چپه؟ كی مي‌گه چپه؟ اين کون كجه؟ كی مي‌گه كجه؟» و در حالی که دور خودش می‌چرخيد و دامنش را کمی بالا زده بود، كلاه يكی از هفت كچلان را برداشته و خطاب به‌جمعيت پرسيد: «اين سر گره؟ كی مي‌گه گره؟» شوخی بامزۀ مهوش می‌توانست به قیمت جانش تمام شود؛ اما مهوش که به حمایت سایر کلاه‌مخملی‌ها مطمئن بود این عمل را انجام داد. یکی از هفت کچلان روی سن رفت تا مهوش را بغل کرده و سرِ میزشان بیاورد، و غوغا از همین لحظه آغاز شد. البته در نهایت خود مهوش بود که به‌این غائله خاتمه داد. طرفین دعوا را به کرج برد و تا صبح برای‌شان خواند و رقصید و اشک ریخت. اصغر جگرکی، امیر موبور، مصطفی زاغی، جعفر عموحاجی، هفت کچلان، مهدی موش و شعبون بی‌مخ نام شماری از لات‌ها، کلاه‌مخملی‌ها و اوباش طرفدار مهوش بود. آن‌ها مهوش را نماد پاک‌دامنی می‌دانستند.
مرگ زودهنگام مهوش در یک تصادف رانندگی (در خیابان باستان) انبوه دوستدرانش را عزادار کرد. با زبان به‌زبان شدن خبر مرگ او انبوه جمعیت به خیابان‌ها ریختند و حضور آن‌ها سبب شد که اطراف خیابان باستان برای ساعت‌های طولانی مسدود شود. (بعدها پیچ این خیابان به‌نام «پیچ مهوش» یا «پیچ مهوش‌کُش» مشهور شد.) روز بعد همۀ روزنامه‌هایی که خبر مرگ مهوش را درج کردند نایاب شدند، و روایت است که چنین چیزی حتی فردای روز کودتای 28 مرداد 1332 هم سابقه نداشت. در تشییع جنازۀ مهوش هزاران تهرانی شرکت کردند، و به‌روایت کسانی که آن روز در مراسم حضور داشتند یک سرِ جمعیت تشییع‌کننده در شهر ری، و سرِ دیگرش در شاه‌عبدالعظیم بود.[2] طرفداران مهوش از فردای مرگ او اتومبیل فولکس واگن را که مهوش با آن رانندگی می کرد، «مهوش‌کُش» می‌نامیدند.
جالب این‌جا است که حتی کسانی که مهوش را در روزهای حیاتش، به‌دلیل نوع رقص، پوشش گاهی نیم‌برهنۀ او و آوازهای دلربا و عامیانه‌اش؛ جلف و هرزه و بی‌دین خطاب می‌کردند، پس از مرگ او، با روشن شدن حضور مهوش در کارهای خیریه و کمک به کودکان یتیم و بی‌سرپرست از وی اسطوره ساختند.
اگر تا قبل از شهرت مهوش، مردم موسیقی و آهنگ‌های مورد نظرشان را از رادیو نیروی هوایی می‌شنیدند، پس از آن‌که نام مهوش بر سرِ زبان‌ها افتاد، اجرای برنامه توسط او در هر کاباره و کافه‌ای کافی بود که رادیو را از سکه بیندازد، و مدیر هر کافه و کاباره‌ای را به نان و آب برساند.
مهوش به‌جز اجرای رقص و خوانندگی در کافه جمشید، در «نمایش‌های لاله‌زاری» نیز ایفای نقش می‌کرد. شهرت او پایش را به سینما باز کرد؛ به‌طوری که او را عامل بزرگ موفقیت فیلم‌های ایرانی می‌دانستند. [3]
مهوش از آغاز دهۀ 1330 تا زمان مرگش در فیلم‌های زیادی خواند و رقصید؛ از جمله در «لیلی و مجنون» (1335)، «نردبان ترقی» (1336)، «برهنۀ خوشحال» (1336)، «شاباجی خانم» (1337)، «یکی بود، یکی نبود» (1338)، «دو عروس برای سه برادر» (1338)، «از پاریس برگشته» (1338) و «دختری از اصفهان» (1339).
استودیو عصر طلایی، که شش صحنه از رقص‌های مهوش را در اختیار داشت، پس از مرگ او، با درج چند آگهی در مجله‌های سینمایی از طرفداران مهوش درخواست کرد تا با شرکت در یک رفراندوم نسبت به استفاده از این رقص‌ها در فیلم «گل گمشده» (1341) نظر بدهند.
محبوبیت مهوش تا آن میزان بود که در شهرستان‌ها صحنه‌ای از رقص و آواز او را در میان پرده‌های فیلم‌های خارجی نمایش می‌دادند تا مشتری‌های بیش‌تری جذب شود؛ و در اعلان جلو سینماها و سرِ چهارراه‌ها چنین تبلیغ می‌کردند: «امشب فیلم تارزان با شرکت جانی ویسمولر، همراه با رقص و آواز بانو مهوش.»
به‌عنوان یک نمونه مثال‌زدنی باید اشاره کرد، که وقتی در سال 1335 هوشنگ کاوسی، که تحصیل‌کردۀ «ایدک» فرانسه و فیلم‌شناس و منتقد بود، فیلم «هفده روز به‌اعدام» را ساخت، تهیه‌کنندۀ فیلم بدون توجه به واکنش کارگردان صحنه‌هایی از رقص مهوش را در این فیلم گنجاند تا به کارگردان نشان بدهد، که شناخت بهتری از او نسبت به علایق مردم و تماشاچیان سینما دارد. [4]
در تحلیل پدیدۀ مهوش می‌توان به‌این نتیجه رسید که اگر در دورۀ سلطنت قاجارها به‌علت اختناق و فقر فرهنگی مردم بیش از هر چیز دیگری به موسیقی و موسیقی بزمی پناه می‌بردند تا شاید اندکی از رنج‌های خود بکاهند[5] پدیده شدن مهوش در عالم رقص و موسیقی ایرانی نیز مولود کودتای 28 مرداد 1332 بود. مردم کوچه و خیابان، که از سیاست زده شده بودند با رقص و آواز مهوش شاد می‌شدند، و مسئولان فرهنگی رژیم پهلوی هم اجازه می‌دادند که کافه‌ها و کاباره‌ها چون قارچ در خیابان‌هایی شبیه لاله‌زار برویند.
با رونقی که گروه‌های نمایشی و خواننده – رقاصه‌ها به خیابان لاله‌زار دادند، این قسمت از پایتخت شانزه‌لیزه تهران نامیده می‌شد. لاله‌زار زمانی نماد تجدید و مرکز فرهنگی و هنری ایران بود. بسیاری از تئاترها، رستوران‌ها، تجارت‌خانه‌ها، کاباره‌ها، پیاله‌فروشی‌ها، خیاط‌خانه‌ها، سینماها و فروشگاه‌های معروف ایران در این خیابان قرار داشتند. ناصرالدین‌شاه، پس از بازگشت از سفر اولش به فرنگ به‌خیال احداث خیابانی همچون شانزه‌لیزه افتاد، و دستور داد که از میان باغ مصفای لاله‌زار خیابان بکشند، زمین‌های اطراف خیابان نیز میان «مقربین درگاه» تقسیم شد. بعدها در دورۀ پهلوی دوم خوانندگان و رقاصه‌های موسیقی عامه‌پسند همچون مهوش، آفت، قاسم جبلی، تاجیک، روح‌پرور، علی نظری، آغاسی و سوسن در کافه‌ها و کاباره‌ها و تماشاخانه‌های لاله‌زار روی صحنه رفتند. زمانی در لاله‌زار پانزده سینما و چند سالن تئاتر و تماشاخانه و هتل و کافه و کاباره دایر بود؛ به‌این شرح: گراند هتل، کاباره مولن‌روژ، کافه افق طلایی، کافه مصطفی پایان، کافه نور، کافه ری، کافه لاله‌زار، سینما ونوس، سینما رکس، سینما خورشیدنو، سینما فردوسی، سینما البرز، سینما ایران، سینما مایاک، سینما مرجان، سینما متروپل، سینما کریستال، سینما تابان، سینما فاروس، سینما شهرزاد، سینما مترو، سینما ملی (رویال)، تماشاخانه بومر و روسی‌خان، تماشاخانۀ گیتی (صادق‌پور)، تماشاخانۀ تفکری، تئاتر دهقان/ نصر، فروشگاه پیرایش (نخستین فروشگاه بزرگ به‌سبک اروپایی در ایران)، فروشگاه جنرال مد و مانند این‌ها. روایت است که در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد 1332 یکی از پایدارترین کافه‌های این خیابان “کافه مصطفی” (متعلق به مصطفی پایان) بود، که ارکستر آذربایجانی آن از ساعت دو بعد از ظهر تا سپیدۀ صبح برنامه اجرا می‌کرد. مهوش برنامه‌هایش را در “کافه جمشید” اجرا می‌کرد، که ظاهراً نخستین کابارۀ تهران بود. این ترانه‌ها از او تا مدت‌ها توسط مردم در کوچه و خیابان زمزمه می‌شدند: “مادر شوهر، دشمنته”، “این دست کجه؟ کی می‌گه کجه”، “وقتی که از هند اومدم، اینقده بودم و اینقده شدم” و ” غلطه، آی غلطه، غلط غلوط و غلطه.”
در دوره‌ای که مهوش یک‌تازِ کاباره‌ها و کافه‌ها و موسیقی سازوضربی ایران بود، کاباره‌دارهایی، که مهوش با آن‌ها همکاری نداشت، بدشان نمی‌آمد که رقیبی برای مهوش روی صحنه بیاورند. یکی از این رقبا آفت بود، که در سال‌های اوج شهرت مهوش قد علم کرد و با او به رقابت برخاست.
[1] – نگاه شود به: خطیبی، پرویز، “خاطراتی از هنرمندان”، 1994، چاپ امریکا، صص 496-495
[2]-در یکی از شماره‌های «فصلنامه کاوه»، چاپ آلمان پس از مرگ مهوش گزارش دقیقی از تشییع جنازۀ او درج است.
[3] -نگاه کنید به: شمشادیان، رضا، «نورافکن صحنه‌ها»، «مسلک و جهان سینما»، شمارۀ 3، سه‌شنبه 19 اسفند 1337، ص 11
[4]-تهامی‌نژاد، محمد، «سینمای رؤیاپرداز ایران»، 1365، ص 38
[5] – نگاه شود به: بدیعی، نادره، «تاریخچه‌ای بر ادبیات آهنگین ایران»، 1354، ص 81

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “راز کامیابی جنسی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *