• 0 آیتم -
    • سبد خرید شما خالی است

رایگان

تغییر

somdn_product_page
اشتراک‌گذاری
از متن کتاب:
… و بَردی با کَش و کُش‌هائی خود و آن‌ها را به صافیِ کنارۀ مقصود می‌رسانَد: «همون روزِ شوم که اونجُور پیشامد کرد برا اون جوون-یعنی صبحِ زودش-خبردارمون کردن که امروز ظهر غذای ما و زندانیا سواس و احدی نباید به دیگِ غذای زندانیا دست بزنه و هر چی‌ش هم که موند، باید ریخته بشه به مستراح!…»
چشم‌های امیرآقا و حاجی‌آقا طرفِ هم و لب‌هایشان فشردۀ حیرت و تصمیم ساکت ماندن، نشد به صدا نیایند:
-یعنی.. پس این دفعه دیگه چه نقشه‌ای داشتن؟
-نکنه می‌خواستن سَم بِدَن به زندانیا با هم بِکُشَن‌شون مثلِ اون ماهیا؟!
-لابُد! مگه طول داره؟
بَردی گفت: «عرض دارم همین خیال که شمارو گرفته، خودمو هم گرفت، اما نه، باز کاشکِی این حساب بود و بدبختا رو یه دفعه می‌کُشتن راحت می‌کردن! جانم! هزار پلّه از مرگ بدتر گیر میاد پیشِ آخوند و عمل ِآخوند!…»
مردها-دهان‌ها نیمه‌باز و چشم‌ها زُل و نَفَس‌ها حبس-فقط نگاه کردند و قدم‌ها را یواش کردند و منتظر ماندند تا لحظه‌های شاید بی نظیرِ همۀ عُمرشان برسند و بزنند و رد کنند.
بَردی می‌گفت:«آدم باید به پای شِمر، یزید، دیو نماز بخوونه! کارِ کَس ندیده و کَس نشنیده به دنیا و عالَم! زبونِ آدم چطور بِگرده بگه! گفتن ناهار آبگوشته. حالا گوشتِ آبگوشت چه گوشتی بود؟ شنیدم که گوشتِ لاشِ همون جوونِ نازی بود که اعدام شده بود! من پیشِ پدرم بِرَم که این..حرفا…»

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “تغییر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *