• 0 آیتم -
    • سبد خرید شما خالی است
Photo1_AI and reading
فریدول عالم
وقتی مطالعه دیگر چارچوب معرفت‌شناختی ممتاز یک فرهنگ نباشد چه اتفاقی می‌افتد؛ یعنی زمانی که گذر طولانی از شفاهیت و لغت‌محوری (logocentrism) از طریق کتابت یا خط‌محوری (graphocentrism)، جای خود را به وضعیتی پساخط‌محوری می‌دهد که در آن هوش مصنوعی دیگر صرفاً متون را نمی‌خواند، بلکه در تولید، دگرگونی و انتشار آنها مشارکت می‌کند؟
این پرسش به چیزی فراتر از کاهش کتابخوانی اشاره دارد. این امر ممکن است نشان‌دهنده‌ فاصله‌گرفتن تدریجی از سازماندهی خط‌محورانة دانش – یعنی ترجیح نوشتن، کتابت و متن‌گرایی – بدون بازگشت به ارج‌نهادن لغت‌محوریِ گفتار، حضور و بی‌واسطگی کلام گفتاری باشد. بنابراین، مسیر حرکت صرفاً از شفاهی به سوادآموزی و از سوادآموزی به پساسوادی نیست. آنچه ممکن است در حال ظهور باشد، یک پیکربندی ارتباطی است که در آن نه نوشتار و نه گفتار هیچ‌کدام کانون معرفت‌شناختی بی‌رقیبی را در اختیار ندارند.
مقاله رز هوروویچ با عنوان «پایان دوران کتابخوانی فرا رسیده است»، که در تاریخ ۸ جولای ۲۰۲۶ در نشریه آتلانتیک منتشر شد، ضرورت این پرسش را به شکلی خاص به‌موقع مطرح می‌کند. هوروویچ استدلال می‌کند که کاهش مطالعة مداوم ممکن است نشان‌دهنده‌ ظهور یک جامعه‌ پساسوادی باشد و نگرانی خود را فراتر از کاهش مصرف کتاب، به سوی تضعیف عادت‌های مرتبط با مطالعه‌ مداوم – یعنی توجه، تمرکز، استدلال ترتیبی و تمایل به ماندن با متن به‌اندازه کافی تا زمانی که پیچیدگی آن آشکار شود – گسترش می‌دهد. در نتیجه، جایگزینی کتاب‌ با گوشی‌های هوشمند، ویدئوهای کوتاه و رسانه‌های اجتماعی ممکن است بازنمای تغییر شکل رابطه میان انسان‌ها و زبان نوشتاری باشد.
با این‌حال، تحلیل هوروویچ پرسش عمیق‌تری را بی‌جواب می‌گذارد. اگر خواندن در حال ازدست‌دادن جایگاه فرهنگی ممتاز خود است، آیا شاهد کنارگذاشته‌شدن سواد توسط یک وضعیت پساسوادی هستیم، یا ظهور یک واسطه (رابط) جدید که در آن سواد در کنار سایر الگوهای ارتباطی به حیات خود ادامه می‌دهد؟ این تفکیک اهمیت دارد. فرض اول از توالی حکایت دارد؛ فرض دوم از جانشینی – یا به عبارت بهتر – یک تغییر پارادایم، خبر می‌دهد.
هوش مصنوعی این مسئله را حتی پیچیده‌تر می‌کند. ما وارد محیطی می‌شویم که در آن ماشین‌ها نه‌تنها می‌توانند متون موجود را بازیابی و بازسازماندهی، بلکه قادرند زبان را در مقیاسی که به‌طور قابل‌توجهی از ظرفیت فردی انسان فراتر می‌رود، خلاصه، تفسیر، تقلید و تولید کنند. این تناقض بسیار چشمگیر است: دقیقاً در همان لحظه‌ای که مطالعة مداوم انسانی در حال ازدست‌دادن مرکز ثقل فرهنگی خود است، تولید متن عملاً به امری پایان‌ناپذیر تبدیل می‌شود.
فراتر از روایت جایگزینی
تاریخ ارتباطات اغلب به‌عنوان دنباله‌ای از جایگزینی‌ها روایت می‌شود: فرهنگ شفاهی جای خود را به فرهنگ سوادآموزی می‌دهد، فرهنگ سوادآموزی به فرهنگ چاپ و فرهنگ چاپ به فرهنگ دیجیتال یا پساسوادی راه می‌سپارد. چنین روایت غایت‌شناسانه‌ای جذاب است زیرا تاریخ فناوری را به یک توالی به‌ظاهر پیشرو تبدیل می‌کند. با این‌حال، ما را وامی‌دارد تصور کنیم که هر رسانه‌ جدیدی جایگزین رسانه‌ پیش از خود می‌شود، بدون اینکه نیک بنگریم چه چیزی در این فرآیند بدست می‌آید، چه چیزی از دست می‌رود و چه چیزی بازپیکربندی می‌شود.
بینش مک‌لوهان مبنی بر اینکه رسانه در شکل‌دهی به ادراک مشارکت دارد، در اینجا بسیار محل اعراب دارد. با این‌حال، تحول کنونی بعید است به‌عنوان یک جابجایی تکنولوژیکی ساده درک شود. آنچه با ظهور یک رسانه‌ جدید تغییر می‌کند، صرفاً این نیست که کدام رسانه زنده می‌ماند، بلکه رابطه‌ میان مجراهای ثبت ارتباط دگرگون می‌شود.
کتاب «The Interface Between the Written and the Oral» اثر جک گودی روشی سازنده‌تر برای تفکر درباره‌ این رابطه ارائه می‌دهد. اهمیت نوشتار و گفتار صرفاً در تقابل آنها نیست، بلکه در تعامل‌شان است. نوشتن، گفتار را ملغی نمی‌سازد، درست همان‌طور که سواد، شیوه‌های شفاهی را از بین نمی‌برد. جوامع باسواد به‌شدت شفاهی باقی می‌مانند؛ سنت‌های شفاهی می‌توانند مکتوب شوند؛ متون مکتوب می‌توانند به اجرا بازگردند.
این بینش نشان می‌دهد که تاریخ رسانه را بهتر است نه به‌عنوان یک توالی از جایگزینی‌ها، بلکه به‌عنوان انباشتی از رابط‌ها درک کنیم. هر فرم ارتباطی جدید، وارد دنیایی می‌شود که از پیش اشغال شده است، شرایط فعالیت فرم‌های قبلی را تغییر می‌دهد و خود نیز توسط چیزی که به‌نظر می‌رسد جایگزین آن می‌شود، شکل می‌گیرد. بنابراین، حرکت از شفاهی به سواد، حرکت از یک سیستم فرهنگی بسته به سیستم دیگر نیست. آنچه پدید می‌آید یک بوم‌شناسی ارتباطی پیچیده‌تر است که در آن گفتار، نوشتار، تصویر، اجرا، چاپ، شبکه و زبان تولیدشده توسط ماشین، پیکربندی دائماً پیچیده‌ای را تشکیل می‌دهند.
با این‌حال، گذار تنش‌هایی واقعی به همراه دارد. یک راه مفید برای نزدیک‌شدن به آن‌ از طریق چیزی است که می‌توان آن را «برد و باخت» (winsome and losesome) تحول رسانه‌ای نامید: آنچه که یک فرم ارتباطی جدید ممکن می‌سازد و آنچه را که از مرکزیت می‌اندازد. اما این تمایز بهتر است به‌عنوان یک رهیافت آنی (heuristic) درک شود تا یک ترازنامه. آنچه ازدست‌رفته به‌نظر می‌رسد ممکن است بعداً به‌شکلی دگرگون‌شده بازگردد؛ و آنچه به‌عنوان سود پدیدار می‌شود ممکن است وابستگی‌هایی ایجاد کند که پیش‌تر شناخته نشده بودند.
بنابراین، تاریخ ارتباطات را می‌توان کمتر به‌صورت یک توالی خطی و بیشتر در قالب یک بوم‌شناسی پیچیده و درحال‌تکامل درک کرد. تأملات ایلیا پریگوژین در باب سیستم‌های خودسامان در این زمینه تأمل‌برانگیز است. فرم‌های ارتباطی جدید صرفاً جایگزین فرم‌های قبلی نمی‌شوند؛ آنها وارد پیکربندی‌های موجود می‌شوند، تعاملات جدیدی ایجاد می‌کنند، ناپایداری‌هایی را به‌وجود می‌آورند و سبب بروز فرم‌های نوظهوری می‌شوند که خواص آنها را نمی‌توان از پیش بطور کامل پیش‌بینی کرد.
شفاهیت و مسئله‌ حضور
در یک فرهنگ شفاهی، دانش بطور اساسی در افراد تجسم یافته و از طریق اجرا (پرفرمنس) محقق می‌شود. قصه‌گو صرفاً یک متن تغییرناپذیر را بازتولید نمی‌کند. هربار نقل‌کردن، پاسخی است به یک مخاطب، یک مناسبت، یک مکان، یک خاطره و یک موقعیت اجتماعی خاص. معنا نه تنها در کلمات، بلکه در صدا، ژست، ریتم، آهنگ صدا و مشارکت نهفته است.
بنابراین، بزرگ‌ترین نقطه قوت شفاهیت، حضور است. آسیب‌پذیری آن در این است که دقیقاً همان شرایطی که ارتباط شفاهی را پویا می‌سازد، آن را به حافظه و تکرار نیز وابسته می‌کند. آنچه منتقل می‌شود می‌تواند نسل‌ها دوام بیاورد، اما می‌تواند در طول انتقال نیز تغییر کند. تنوع هم تهدیدی برای حفظ دقیق است و هم شرطی برای بقای فرهنگی. از این منظر، به نظر می‌رسد شفاهیت حضور را به قیمت از دست دادن ماندگاری به دست می‌آورد. اما حتی این فرمول‌بندی هم موقتی است. سنت‌های شفاهی می‌توانند فوق‌العاده بادوام باشند؛ ماندگاری آنها صرفاً شکل متفاوتی به خود می‌گیرد: نه ماندگاری کتیبه و ثبت، بلکه پایداری حافظه جمعی و اجرای مکرر.
نوشتن این رابطه بین زبان و زمان را تغییر می‌دهد. یک عبارت با توقف سخن گفتنِ گوینده ناپدید می‌شود. یک نوشته می‌تواند دهه‌ها، قرن‌ها و حتی هزاره‌ها بیشتر از گوینده‌اش دوام بیاورد. نوشتن، حافظه را برون‌سپاری می‌کند و زبان را به چیزی تبدیل می‌کند که مستقل از لحظه تولید آن قابل‌بازبینی است. این امر شکل‌هایی از فعالیت فکری را ممکن می‌سازد که حفظ آنها تنها از طریق گفتار دشوار است. یک متن نوشته‌شده را می‌توان با متنی دیگر مقایسه کرد، دسته‌بندی نمود، حاشیه‌نویسی کرد، نقل قول کرد، به چالش کشید، ترجمه کرد و مجدداً خواند. نوشتن کاری بیش از حفظ زبان انجام می‌دهد. نوشتن به زبان فاصله جدیدی از خودش می‌بخشد. خواننده می‌تواند توقف کند، بازگردد، تجدیدنظر و مقایسه کند و بسنجد. بنابراین نوشتن شکل متمایزی از توجه پایدار و بازگشتی را ممکن می‌سازد.
با این‌حال، یک‌بار دیگر واسطه (رابط)، این ثنویت را پیچیده می‌کند. نوشتن ممکن است یک سنت شفاهی را حفظ کند. یک متن نوشته‌شده ممکن است اجرا شود. یک رمان می‌تواند به تئاتر تبدیل شود. یک آرشیو می‌تواند به تاریخ شفاهی مبدل شود. نوشتار و گفتار در گفتگو با یکدیگر باقی می‌مانند.
نوشتن و نارضایتی‌های آن
در مقاله‌ای پیشین به نام «نوشتن و نارضایتی‌های آن»، من به نوشتن نه به‌چشم یک ظرف شفاف برای تفکری از پیش‌تکمیل‌شده، بلکه به‌عنوان تمرینی ذاتاً ناپایدار و مناقشه‌برانگیز نگاه کردم. نوشتن به‌دنبال حفظ معناست، با این‌حال عملِ حفظ‌کردن، متن را از کنترل کامل نویسنده‌اش خارج می‌کند. متن به‌محض نوشته‌شدن، وارد زمینه‌هایی می‌شود که نویسنده نمی‌تواند آنها را پیش‌بینی کند. متن خوانندگانی بدست می‌آورد که نویسنده آنها را نمی‌شناسد و معناهایی پیدا می‌کند که نویسنده نمی‌تواند آنها را بطور کامل تعیین کند.
بنابراین نوشتن حاوی نارضایتی درونی خود است. نویسنده در تلاشی برای تثبیت معنا می‌نویسد؛ اما متن پس از انتشار، برای بازتفسیر در دسترس قرار می‌گیرد. خواننده صرفاً دریافت‌کننده معنای نویسنده نیست، بلکه در تفسیر و بازآفرینی آن مشارکت دارد. خواندن خود می‌تواند شکلی از بازنویسی باشد. اینجاست که بینامتنیت اهمیت حیاتی پیدا می‌کند. هیچ متنی در انزوا وجود ندارد زیرا هیچ عملِ نوشتن یا خواندنی از یک فضای زبانی خالی آغاز نمی‌شود. هر متنی وارد حوزه‌ای از متون، زبان‌ها، قراردادها، خاطرات، پیش‌فرض‌ها و تفسیرهای قبلی می‌شود. در نتیجه، خواندن هرگز صرفاً بازیافت معنایی نیست که توسط نویسنده به ودیعه گذاشته شده است. خواندن رویارویی میان متون، زمینه‌ها و خوانندگان است.
بنابراین این مدار صرفاً “نوشتن ← خواندن” نیست، بلکه “نوشتن ← خواندن ← تفسیر ← بازنویسی” است. بازنویسی نیازی ندارد که لزوماً به معنای تولید یک متن نوشتاری متعارف دیگر باشد. این کار ممکن است به شکل نقل‌قول، تفسیر، ترجمه، اقتباس، استناد، تصاحب یا بازتفسیر صورت گیرد. بنابراین متن مکتوب نه با ثابت‌ماندن، بلکه با ورود به بسترهای (کانتکست) متوالی که در آنها می‌توان آن را به چالش کشید و بازگو کرد، زنده می‌ماند. در نتیجه، فرهنگ مکتوب صرفاً فرهنگ حفظ و حراست نیست، بلکه فرهنگ انباشت، مناقشه و بازگویی است.
این موضوع هنگامی که به محیط دیجیتال معاصر روی می‌آوریم اهمیت می‌یابد. رسانه‌های دیجیتال صرفاً نوشتن را جابجا نکرده‌اند؛ بلکه اشکال آن را چندبرابر کرده و گردش آن را تسریع بخشیده‌اند. متن اکنون در کنار تصویر، صدا، ویدئو، هایپرلینک، رابط کاربری و تولید الگوریتمی وجود دارد. خواننده می‌تواند تقریباً به‌سرعت به مفسر، پخش‌کننده، ریمیکس‌کننده یا نویسنده تبدیل شود. محیط دیجیتال مدار متنی را فشرده و بازپیکربندی می‌کند، درحالی‌که سیستم‌های الگوریتمی مستقیماً در تولید، تحول و گردش متن مشارکت دارند. بنابراین، عقب‌نشینی ظاهریِ خواندن ممکن است با تکثیر چشمگیر متن‌گرایی همزمان شود. آنچه درحال تغییر است لزوماً ناپدیدشدن متن نیست، بلکه جایگاه آن در نظم ارتباطی است. سواد ممکن است جایگاه فرهنگی ممتاز خود را ازدست بدهد بدون اینکه منسوخ شود.
پساسوادی، پسامتن‌گرایی نیست
جامعه‌ پساسوادی جامعه‌ای بدون نوشتن نیست. برعکس، این جامعه ممکن است جامعه‌ای بیش‌ازحد مکتوب باشد. پساسوادی به‌معنای ناپدیدشدن امر نوشتن نیست، بلکه مرکزیت‌زدایی از سواد در میان تکثیر چشمگیر متن‌گرایی است. پیام‌ها، کپشن‌ها، کامنت‌ها، مقالات، رونوشت‌ها، زیرنویس‌های تصویری، پست‌ها، ریویوها، چکیده‌ها و متون تولیدشده اکنون با سرعت و حجمی در جریان هستند که در اقتصاد سنتی چاپ غیرقابل تصور بود. هوش مصنوعی با ارزان‌تر و فوری‌ترکردن تولید زبان، این تکثیر را تسریع می‌کند.
کمیابی دیگر به متن مربوط نمی‌شود؛ بلکه بطور فزاینده‌ای به توجه اعمال می‌شود. این تغییر، اقتصاد فرهنگی خواندن را دگرگون می‌کند. هنگامی که متون نسبتاً کمیاب و بازتولید آنها دشوار بود، مشکل اصلی خواننده اغلب دسترسی بود. در محیط دیجیتال، فراوانی، مشکل را از دسترسی به تشخیص تغییر می‌دهد؛ اینکه چه چیزی مستحق تعامل است، چه چیزی را می‌توان تفویض کرد یا نادیده گرفت، و چگونه تفسیر قابل اعتماد را از ادعای تولیدشده توسط الگوریتم تشخیص دهیم. چه چیزی سزاوار خواندن است؟ چه چیزی را می‌توان نادیده گرفت یا خلاصه کرد؟ به کدام تفسیر باید اعتماد کرد؟ کدام توصیه‌ها منعکس‌کننده قضاوت خود ما هستند و کدام‌یک به روش الگوریتمی تولید شده‌اند؟
بنابراین سواد فراتر از توانایی خواندن و نوشتن می‌شود. این امر بطور فزاینده‌ای شامل توانایی انتخاب، ارزیابی، تفسیر و پیمایش در یک زمینه طاقت‌فرسا از اطلاعات متنی و چندوجهی است. وضعیت پساسوادی بیشتر شبیه به دگرگونی سواد است تا ناپدیدشدن آن: نوشتن تکثیر می‌شود حتی اگر خواندن بیشتر از گذشته گزینشی، باواسطه و مناقشه‌برانگیز شود.
بازگشت شفاهیت از طریق واسطه
رسانه‌های دیجیتال صرفاً سواد را با شفاهیت جایگزین نمی‌کنند. آنها ویژگی‌هایی را که مدت‌ها با ارتباط شفاهی مرتبط بوده‌اند – یعنی بی‌واسطگی، گفت‌وگو، اجرا، پاسخگویی، و حضور صدا و تصویر – بطور انتخابی دوباره فعال می‌کنند، اما آنها را در شرایط تکنولوژیکی بازآفرینی می‌کنند که اساساً با شرایط شفاهیت اولیه متفاوت است. یک پادکست ممکن است صمیمی و مکالمه‌ای باشد، اما همچنان ضبط‌شده، ویرایش‌شده، توزیع‌شده و قابل بازتولید باقی می‌ماند؛ یک پخش زنده بی‌واسطگی و تعامل مخاطب را ایجاد می‌کند، اما می‌تواند آرشیو، بازپخش، بریده و دوباره منتشر شود؛ پست‌های شبکه‌های اجتماعی یک فرم نوشتاری هستند اما ممکن است از نظر بلاغی مانند گفتار عمل کنند – سریع، گفتگومحور، پاسخگو و ظاهراً زودگذر – حتی درحالی‌که قابل جستجو، قابل کپی و قابل بازیابی الگوریتمی باقی می‌مانند.
بنابراین، آنچه بازمی‌گردد شفاهیت اولیه نیست، بلکه چیزی شبیه به شفاهیت باواسطة تکنولوژیکی است: اشکال شفاهی تعامل که در زیرساخت‌های نوشتن، ضبط، ذخیره‌سازی و محاسبات بازآفرینی شده‌اند. قصه‌گو به استریمر تبدیل می‌شود؛ مخاطب به عوام شبکه‌ای تبدیل می‌شود؛ حافظه هم به آرشیو و هم پایگاه داده تبدیل می‌شود؛ اجرا ضبط‌شده و قابل کمیت‌سنجی می‌شود؛ مکالمه قابل جستجو و بازتولید می‌شود. آنچه زمانی زودگذر بود اکنون می‌تواند بطور نامحدود باقی بماند، درحالی‌که آنچه فوری به‌نظر می‌رسد ممکن است از قبل  با واسطة تکنولوژیکی دستکاری و آرشیو شده باشد.
بنابراین محیط پساسوادی ما را به عقب و به یک جامعه‌ شفاهی باز نمی‌گرداند. در عوض، شفاهیت، سواد و بصری‌بودن را در یک زیرساخت تکنولوژیکی مشترک بازپیکربندی می‌کند، جایی که وجهه‌ها بطور فزاینده‌ای همپوشانی پیدا می‌کنند و قابل تبدیل می‌شوند: متن به صدا تبدیل می‌شود، صدا به متن تبدیل می‌شود، گفتار به رونوشت تبدیل می‌شود، تصویر به زیرنویس تبدیل می‌شود، مکالمه به داده تبدیل می‌شود، داده به زبان تولیدشده تبدیل می‌شود. با این‌حال، این تبدیل‌ها هرگز خنثی نیستند. هر کدام‌شان تعیین می‌کنند که چه چیزی حفظ می‌شود و چه چیزی از دست می‌رود، چه چیزی قابل مشاهده می‌شود و چه چیزی قابل‌ بازیابی است. گفتاری که به متن تبدیل می‌شود، دوام و قابلیت جستجو بدست می‌آورد اما ممکن است ژست، لحن، زمان‌بندی و سایر ابعاد حضور مجسم را از دست بدهد. در نتیجه، موضوع معاصر بدون اینکه لزوماً آنها را به‌عنوان رسانه‌های مجزا تجربه کند، در میان وجهه‌های مختلف حرکت می‌کند.
از میان‌متنیت تا میان‌رسانه‌گری
اینجاست که میان‌متنیت (intertextuality) کم‌کم به میان‌رسانه‌گری (intermediality) تبدیل می‌شود. هیچ متنی به تنهایی وجود ندارد، اما بطور فزاینده‌ای هیچ رسانه‌ای نیز به تنهایی وجود ندارد. یک متن می‌تواند به پادکست تبدیل شود؛ یک پادکست می‌تواند به متن پیاده‌شده تبدیل شود؛ متن پیاده‌شده می‌تواند به خلاصه تبدیل شود؛ خلاصه می‌تواند به یک فرمان (prompt) تبدیل شود؛ و فرمان می‌تواند متن دیگری را تولید کند. یک تصویر را می‌توان در قالب زبان توصیف کرد، زبان می‌تواند یک تصویر را تولید کند، و هر دو می‌توانند در یک مصنوع ارتباطی دیگر ادغام شوند.
مرزهای میان رسانه‌ها دارند بیش‌ازپیش نفوذپذیر می‌شوند. پیامد این امر تناقض‌آمیز است. ممکن است درحالی‌که با متن‌های منفرد کمتر درگیری عمیق ایجاد کنیم، از نظر بینا‌متنی غنی‌تر شویم. روابط میان متون چند برابر می‌شود حتی درحالی‌که زمان موجود برای رویارویی پایدار با متن کاهش می‌یابد. اگر پساسوادی به‌معنای ناپدیدشدن نوشتن باشد، تعریفی گمراه‌کننده است. اگر به‌معنای کاهش مرکزیت فرهنگی مطالعه‌ مستمر در محیطی باشد که از سایر روش‌های ارتباطی اشباع شده است، به‌مراتب کاربردی‌تر می‌شود.
هومو گراماتولوجیکوس (Homo grammatologicus)
اینجاست که مفهوم هومو گراماتولوجیکوس اهمیت می‌یابد. موضوع سنتی نویسندگی، تمایز بنیادی میان نویسنده انسانی و اثر مکتوب را فرض می‌کرد: نوشتن فناوری انسانی برای برون‌سپاری تفکر بود. هوش مصنوعی با معرفی ماشین به‌عنوان یک مشارکت‌کننده در تولید، تحول و گردش فرم‌های زبانی، آن تمایز را متزلزل می‌کند. کد، می‌نویسد. الگوریتم،‌ می‌نویسد. سیستم‌های مولد، می‌نویسند. انسان‌ها با ماشین‌ها می‌نویسند.
نتیجه لزوماً ناپدیدشدن نویسنده انسانی نیست، بلکه بی‌ثبات‌شدن مرزهایی است که از طریق آن‌ نویسندگی بطور سنتی درک شده است. وقتی یک انسان دستوری را تدوین می‌کند، یک ماشین قطعه‌ای را تولید می‌کند، یک انسان آن را بازبینی می‌کند و یک الگوریتم تعیین می‌کند چه کسی با آن روبه‌رو شود، سوال این است که در این بین دقیقاً چه کسی نوشته است؟ بنابراین پرسش صرفاً یکی از مقولات نویسندگی یا مالکیت نیست. این پرسشی درباره منشاء و سرچشمه زبان است. نوشتن که روزی حافظه انسانی را برون‌سپاری می‌کرد، به فرآیندی تبدیل می‌شود که در آن تفکیک تولید انسانی و ماشینی بطور فزاینده‌ای دشوار می‌شود.
با این‌حال، حتی در اینجا نیز منطق جایگزینی ساده شکست می‌خورد. هوش مصنوعی ممکن است با ارائه خلاصه بجای درگیری مستدام با کتاب‌ها، برخی از انواع خواندن را جابجا کند، اما همچنین ممکن است خوانندگان را با متن‌هایی آشنا کند که در غیر این‌ صورت هرگز با آنها روبرو نمی‌شدند. هوش مصنوعی می‌تواند نثر فرمولی تولید کند، اما همچنین می‌تواند به نویسندگان بی‌تجربه اجازه دهد تا با فرم‌هایی فراتر از شایستگی فنی قبلی خود آزمایش کنند. این فناوری می‌تواند جایگزین تفسیر شود، اما همچنین می‌تواند خوانندگان را در معرض تفسیرهای رقیب قرار دهد و پرس‌وجوی بیشتر را برانگیزاند. همان فناوری می‌تواند یک ظرفیت را کاهش و ظرفیتی دیگر را گسترش ‌دهد، شکلی از کار فکری را جابجا کند درحالی‌که شکل دیگری را ممکن می‌سازد.
بنابراین آنچه اهمیت دارد صرفاً آنچه هوش مصنوعی جایگزین می‌کند نیست، بلکه روابطی است که میان نوشتن، خواندن، تفسیر، نویسندگی و میانجی‌گری، بازپیکربندی می‌کند. به همین معنا، هومو گراماتولوجیکوس نه پایان نویسنده انسانی، بلکه ظهور سوژة نویسایی است که محصول زبانی‌اش بطور فزاینده‌ای در دوراهی میان اراده انسان و میانجی‌گری ماشین روی می‌دهد.
محدودیت‌های برد و باخت
دقیقاً در همین‌جاست که پارادایم «برد و باخت» به محدودیت خود می‌رسد. تغییر فرهنگی به‌ندرت مبادله‌ای ساده است که در آن یک ظرفیت با ظهور ظرفیتی دیگر ناپدید شود. آنچه در یک زمینه جابجا می‌شود ممکن است در زمینه‌ای دیگر احیا شود؛ یک ظرفیت جدید ممکن است وابستگی جدیدی ایجاد کند؛ یک آسایش جدید ممکن است آسیب‌پذیری جدیدی را معرفی کند. بنابراین، مفهوم مناسب‌تر، بازپیکربندی است.
شفاهیت در درون سواد پابرجا می‌ماند. سواد در درون دیجیتالی‌بودن پابرجا می‌ماند. دیجیتالی‌بودن هر دو را سازماندهی مجدد می‌کند. هوش مصنوعی بطور فزاینده‌ای روابط میان هر سه را میانجی‌گری می‌کند. در نتیجه نظم ارتباطی بجای توالی، لایه‌لایه می‌شود. هر فرم جدید وارد یک بوم‌شناسی ازپیش‌موجود می‌شود و شرایطی را که فرم‌های قبلی بواسطه آن به فعالیت خود ادامه می‌دهند، تغییر می‌دهد. با این‌حال، تمایز «برد و باخت» همچنان به‌عنوان یک رهیافت آنی ارزشمند باقی می‌ماند. ساده‌سازی آن می‌تواند یک تحول را در ابتدا قابل درک کند. اما یک پارادایم ابزاری برای پرس‌وجو است، نه توصیفی تغییرناپذیر از واقعیت اصیل.
مطالعه و مسئله اصطکاک فکری
به همین دلیل است که نگرانی درباره پساسوادی نباید به این گزاره تقلیل یابد که مردم کتاب‌های کمتری می‌خوانند. مسئله‌ مهم‌تر ممکن است وضعیتِ درحال‌تغییرِ توجه مداوم باشد – و به همراه آن، اشکال حافظه، تفسیر و عاملیت فکری که توجه مداوم ممکن می‌سازد.
مطالعه عمیق از خواننده می‌خواهد که با دشواری، ابهام، توالی و تعویق در حصول نتیجه باقی بماند. این امر مستلزم تمایلی است نه صرفاً برای استخراج اطلاعات از یک متن، بلکه برای اقامت در آن به اندازه کافی تا معناها آشکار شوند، تعارض پیدا کنند و شاید حل‌نشده باقی بمانند. در مقابل، محیط رسانه‌ای معاصر مکرراً یک گرایش معرفت‌شناختی متفاوت را تشویق می‌کند: به من بگو یعنی چه. آن را خلاصه کن. جواب را بده. کوتاهش کن. هیچ چیز ذاتی بدی در این شیوه‌ها وجود ندارد. اختصار، دسترس‌پذیری، قابلیت جستجو و سنتز سریع می‌تواند امکان فکری را به جای کاهش، وسعت ببخشد. دشواری زمانی آغاز می‌شود که آسایش دیگر صرفاً یک ویژگی مفید یک رسانه نباشد، بلکه به یک اصل معرفت‌شناختی تبدیل شود – زمانی که تمایز میان دانستن، اینکه یک متن چه می‌گوید و درک چگونگی تولید معنای آن، شروع به محوشدن می‌کند.
در این‌جا خطِ خطر، کمیّتِ مطالعه نیست، بلکه رابطه میان توجه و فهم است. هنگامی که همیشه می‌توان تفسیر را برون‌سپاری کرد، خودِ تفسیر به‌عنوان شکلی از کار فکری کمتر به چشم می‌آید. هنگامی که همیشه می‌توان دشواری را از میان برداشت، دشواری ممکن است بجای آنکه سازنده‌ فهم باشد، غیرضروری به‌نظر برسد. هنگامی که پاسخ‌ها پیش از آنکه پرسش‌ها فرصت بلوغ پیدا کنند مدام آماده می‌شوند، ظرفیت ماندگاری در ابهام ممکن است خودبه‌خود در فرهنگ ضعیف شود. بنابراین، یکی از خطرات واقعیِ مرتبط با پساسوادی شاید نه جهل، بلکه فرسایش اصطکاک فکری باشد: یعنی تضعیف تدریجی عادت‌هایی که پرس‌وجوی مداوم را ممکن می‌سازند.
با این‌حال، حتی این ادعا نیازمند قید و شرط است. اشتباه است اگر دفاع از مطالعه‌ عمیق را به نوستالژی برای چاپ بدل کنیم. آرشیوهای دیجیتال می‌توانند انواعی از پژوهش و بازیابی تطبیقی را ممکن سازند که در یک محیط صرفاً چاپی غیرقابل تصور است. ابرمتن (هایپرتکست) می‌تواند اشکال تداعی‌گر و غیرخطیِ خواندن را پرورش دهد. کتاب‌های صوتی می‌توانند از طریق وجهه‌هایی غیر از خواندن دیداری، برخوردهای طولانی با آثار پیچیده را حفظ کنند. حتی هوش مصنوعی می‌تواند نه صرفاً به‌عنوان جایگزینی برای تفسیر، بلکه به‌عنوان یک هم‌صحبت فکری عمل کند که پرسش‌هایی را مطرح می‌کند، پیش‌فرض‌ها را آشکار می‌سازد، گزینه‌های جایگزین تولید می‌کند و خواننده را با مجموعه‌ای تفکیک‌شده‌تر از پرسش‌گری‌ها به متن بازمی‌گرداند.
بنابراین، مسئله این نیست که آیا رسانه‌ جدید خوب است یا بد، و نه اینکه آیا سواد صرفاً توسط پساسوادی جابجا می‌شود یا خیر. مسئله‌ مهم‌تر این است که کدام پیکربندی‌های توجه، حافظه، تفسیر و عاملیت، رسانه‌های مختلف را پرورش می‌دهند، محدود می‌کنند یا ممکن می‌سازند. یک فرهنگ پساسوادی ممکن است جایی نباشد که در آن خواندن ناپدید می‌شود، بلکه جایی باشد که در آن خواندن به یکی از چند عمل در درون بوم‌شناسیِ ناهمگن‌تری از معناسازی تبدیل می‌شود. چالش این است که اطمینان حاصل کنیم گسترش حالت‌های موجود به قیمت ازدست‌رفتن ظرفیت ما برای ماندن با چیزهایی که نمی‌توانند بلافاصله خلاصه، پاسخ داده یا حل شوند، تمام نشود.
دانش در رابط (واسطه)
یک دلالت معرفت‌شناختی بزرگ‌تر وجود دارد. دانش هرگز مستقل از فرم‌های ارتباطی‌ای که از طریق آنها به گردش درمی‌آید، تولید نشده است. رسانه بطور مکانیکی دانش را تعیین نمی‌کند، اما دانش نیز نسبت به شرایط ثبت، حفظ، بازیابی و تفسیر خود بی‌تفاوت نیست. هر پیکربندی – شفاهی، مکتوب، دیجیتال، با واسطة هوش مصنوعی – تولید برخی اشکال دانش را آسان‌تر و حفظ برخی دیگر را دشوارتر می‌سازد. اما هیچ‌کدام نباید از نظر معرفت‌شناختی نهایی درنظر گرفته شوند.
در واقع، محیط پساسوادی ممکن است قابلیت به‌چالش‌کشیدن دانش را بیش از همیشه آشکار کند. هنگامی که یک پاسخ می‌تواند بلافاصله تولید شود، این پرسش که آن پاسخ چگونه فرموله شده است اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، نه کمتر. هنگامی که چندین تفسیر می‌تواند بطور همزمان تولید شود، تمایز میان اطلاعات و فهم دشوارتر اما در عین حال پیامددارتر می‌شود. بنابراین، چالش این نیست که نوعی شکل ظاهراً پاک و دست‌نخورده از دانش را بازیابیم. بلکه این است که ظرفیت خطیر حرکت در میان فرم‌های میانجی‌گری (واسطه‌گری) رقیب را بدون اشتباه‌گرفتن دسترس‌پذیری توسعه دهیم.
به سوی یک واسط (رابط) پساسوادی
هوش مصنوعی ابهام را تشدید می‌کند. این فناوری صرفاً خواندن را تهدید نمی‌کند؛ بلکه روابط موروثی میان نوشتن، خواندن، تفسیر، حافظه و میانجی‌گری را متزلزل می‌سازد. هوش مصنوعی می‌تواند کتابی را خلاصه و فرد را از خواندن آن دلسرد کند – یا مدخل ورودی‌ای فراهم کند که کتاب را از منظری تازه قابل‌دسترسی سازد. این فناوری می‌تواند نثر تولید کند و انفعال را تشویق کند – یا، به هم‌صحبتی تبدیل شود که از طریق آن نویسنده کشف می‌کند چگونه بازبینی کند، زیر سوال ببرد و دوباره بیندیشد. هوش مصنوعی می‌تواند پیچیدگی را هموار کند، اما همچنین می‌تواند پیچیدگی را برای خوانندگانی که ممکن است در غیراین‌صورت از آن محروم بمانند، قابل دسترسی سازد.
بنابراین، پیامدها را نمی‌توان تنها با خودِ فناوری تعیین کرد، بلکه به این امر بستگی خواهند داشت که ظرفیت‌های تکنولوژیکی چگونه در عملکردهای فرهنگی، نهادهای آموزشی و عادت‌های توجه گنجانده شوند. یک ابزار واحد می‌تواند عاملیت فکری را در یک زمینه کاهش دهد و در زمینه‌ای دیگر وسعت ببخشد. آنچه اهمیت دارد صرفاً آنچه هوش مصنوعی می‌تواند انجام دهد نیست، بلکه آن چیزی است که انسان‌ها یاد می‌گیرند از آن انتظار داشته باشند – و آن چیزهایی که وقتی آن انتظارات به عادت تبدیل می‌شوند، از انجام‌دادن آن برای خود دست برمی‌دارند.
این ما را به گودی بازمی‌گرداند. آینده احتمالاً نه صرفاً شفاهی خواهد بود، نه صرفاً باسواد، و نه صرفاً پساسوادی. این آینده بیشتر شبیه به یک واسط (رابط) است: پیکربندی‌ای پویا و ناپایدار که در آن گفتار، نوشتار، تصویر، اجرا، چاپ، آرشیو، شبکه، الگوریتم و زبان تولیدشده توسط ماشین همزیستی می‌کنند، هم‌پوشانی دارند و مدام یکدیگر را تغییر می‌دهند. نتیجه ممکن است نه پیروزی باشد و نه زوال سواد، بلکه ظهور یک بوم‌شناسی ارتباطی است که ویژگی‌های آن هنوز بطور کامل قابل تشخیص نیست.
آنچه در این تقاطع تغییر می‌کند، شاید عمیق‌تر از هر چیز دیگری، رابطه کهن میان حضور و غیاب است. روزی روزگاری به‌نظر می‌رسید شفاهیت بر حضور تأکید دارد، درحالی‌که نوشتن زبان را در غیاب گوینده حفظ می‌کرد. ارتباطات دیجیتال و میانجی‌گری‌شده با هوش مصنوعی بطور فزاینده‌ای این تمایز را متزلزل می‌کنند و اشکالی از حضور را پدید می‌آورند که هم‌زمان قابل ضبط، بازتولید، و جستجو هستند و دیگر به حضور فیزیکی هم‌زمان وابستگی ندارند.
بنابراین، پرسش پساسوادی صرفاً این نیست: چه چیزی جایگزین خواندن خواهد شد؟ بلکه این است: چه پیکربندی جدیدی از خواندن، نوشتن، گفتن، دیدن، به‌یادآوردن و تفسیر میانجی‌گری‌شده با ماشین در حال شکل‌گیری است؟ ما هنوز نمی‌دانیم. اما این عدم قطعیت ضعفی در استدلال نیست؛ بلکه ذاتیِ خودِ این گذار است. رسانه‌های جدید به‌ندرت آینده را به‌شکلی که در ابتدا برای آنها تصور می‌شد پدید می‌آورند. آنها وارد فرهنگ‌های موجود می‌شوند، با شیوه‌های موروثی برخورد می‌کنند، کاربردهای پیش‌بینی‌نشده‌ای بدست می‌آورند، وابستگی‌های جدیدی ایجاد می‌کنند، ظرفیت‌های کهن‌تر را به شکل‌های دگرگون‌شده احیا می‌کنند و به پیامدهایی منجر می‌شوند که فراتر از اهداف اولیه‌ آنهاست.
بنابراین، آینده‌ خواندن شاید انتخابی میان بقا و نابودی نباشد. بلکه ممکن است تحولی در دوراهی باشد – جایی که ارتباط شفاهی، مکتوب، دیداری، دیجیتال و محاسباتی بطور فزاینده‌ای یکدیگر را ملاقات می‌کنند، به چالش می‌کشند، تکمیل می‌کنند و از نو می‌سازند. شاید به همین دلیل، جامعه‌ پساسوادی جامعه‌ پس از سواد نباشد. این جامعه‌ای است که در آن سواد دیگر تنها نیست. و این شاید مهم‌ترین تحول باشد: نه ناپدیدشدن خواندن یا نوشتن، بلکه ظهور دنیایی ارتباطی که در آن هیچ رسانه‌ واحدی دیگر نمی‌تواند ادعای انحصاری بی‌رقیب بر نحوه‌ به‌خاطرسپردن، تفسیر و تولید دانش توسط فرهنگ داشته باشد. پرسش این نیست که کدام رسانه غالب خواهد شد، بلکه این است که وقتی مرزهای آنها بطور فزاینده‌ای نفوذپذیر می‌شود – و وقتی توجه، قضاوت و عاملیت انسانی باید در بوم‌شناسی‌ای پیمایش کند که در آن معنا دیگر توسط هیچ حالت واحدی از ارتباط تولید، حفظ یا تفسیر نمی‌شود – چه نوع فرهنگی پدید می‌آید.
  • دکتر عالم، استاد مدعو کالج استتن آیلند، دانشگاه CUNY

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *