• 0 آیتم -
    • سبد خرید شما خالی است

دیکتاتوری ملاها!؟

رایگان

کتاب فاقد نام نویسنده است اما با توجه به ریاست محمد خاتمی از سال ۱۹۷۸ تا سال ۱۹۸۰ بر مرکز اسلامی هامبورگ(ناشر) می‌توان او را مسئول تنظیم و انتشار این کتابچه دانست. 

یازده سال در اردوگاه زندانیان سیاسی شوروی

رایگان

الینور لیپر در 5 ژوئیه 1912 در خانوادۀ تاجر آلمانی یهودی الاصل به نام اسکار سالومون لیپر که در بروکسل-بلژیک زندگی می‌کرد به دنیا آمد. مادرش لیلی هلندی بود و همین سبب شد تا در طول جنگ جهانی اول، خانواده‌اش به هلند نقل مکان کند. در سال 1921 پدر و مادر طلاق گرفتند. مادر با دخترش الینور به لاهه نقل مکان کرد و پدرش به سوئیس رفت.

الینور از سال 1931 ابتدا در فرایبورگ، سپس در برلین، در رشته پزشکی تحصیل کرد و در آنجا به افکار کمونیستی علاقه‌مند شد.

پس از به قدرت رسیدن نازی‌ها در آلمان و تهدید به آزار و شکنجه به دلیل اشاعه ادبیات مارکسیستی، در مارس 1933 الینور به سوئیس گریخت و نزد اقوام خود ساکن شد.

در پاییز 1933 برای ادامه تحصیل پزشکی وارد تورین شد. اما به دلیل نداشتن مدارک لازم از آلمان مجبور به بازگشت به سوئیس و ادامه تحصیل در آنجا شد. در می 1934 به حزب کمونیست سوئیس پیوست و پیک بخش روابط بین الملل کمیته اجرایی کمینترن شد.

در سپتامبر 1935، مقامات سوئیس تصمیم گرفتند او را به عنوان شهروندی آلمانی که به طور غیرقانونی در سوئیس کار می‌کند، از سوئیس اخراج کنند. برای اینکه او تابعیت سوئیس را دریافت کند، اعضای انترناسیونال کمونیست ازدواجی ساختگی با کنراد وترلی سوئیسی را ترتیب دادند.

الینور به عنوان پیک کمینترن با گذرنامه‌های جعلی به نام‌های مختلف در اروپا سفر کرد. هنگامی که دستگیری‌های خودسرانه در اتحاد جماهیر شوروی در زمان وحشت بزرگ امری عادی بود، در ماه مه 1937، با نام “النور وترلی” همراه با کمونیست آلمانی “ویلهلم دانمان” با نام “کنراد وترلی” وارد اتحاد جماهیر شوروی شد(ظاهراً شوهر ساختگی الینور گذرنامه خود را به او داده بود) تا به عنوان ویراستار در خانه انتشارات ادبیات خارجی کار کند.

در مسکو با نام‌های روت زاندر و ویکتور زاندر در هتل لوکس مستقر شدند که از سال 1933 به عنوان مهمانخانه کمینترن فعالیت می‌کرد و در دهه 1930 اکثر تبعیدیان آلمانی در آن اقامت داشتند.

الینور در مسکو با برتا زیمرمان (1902-1937)، همسر سوئیسی‌الاصل فریتز پلاتن (1883-1942)، کمونیست سوئیسی و دوست نزدیک لنین ملاقات کرد که در سال 1917 پس از انقلاب فوریه روسیه ترتیب بازگشت لنین از تبعید را داد و سال بعد نیز در یک سوء قصد جان وی را نجات داد. ممکن است این آشنایی برای الینور لیپر سرنوشت ساز بوده باشد، زیرا هر دو بعداً اعدام شدند. زیمرمن در 2 دسامبر 1937 و پلاتن چند سال بعد در 22 آوریل 1942، روز تولد لنین!

در 26 ژوئیه 1937، الینور و دانمان توسط پلیس مخفی شوروی دستگیر شدند. دانمان در بازداشت درگذشت و الینور چهارده ماه در زندان لوبیانکا زندانی شد. او را تهدید به مرگ کردند و سرانجام در 8 سپتامبر  و 14 اکتبر 1938 به دلیل فعالیتهای ضد انقلابی به پنج سال زندان در اردوگاه محکوم شد. به اردوگاه‌های کار اصلاحی شمال شرق فرستاده شد و در ژوئن 1939 به آنجا رسید. در نهایت به اردوگاه کار اجباری در نزدیکی رودخانه کولیما در شرق سیبری تبعید شد. کولیما تبعیدگاهی بدنام در خاور دور روسیه بود که صدها هزار زندانی، از جمله خارجی‌ها و اسیران جنگی، مجبور بودند در شرایط غیرانسانی در سرمای منجمدکنندۀ قطب شمال برای یافتن طلا و سایر فلزات گرانبها حفاری کنند.

اتحاد جماهیر شوروی در سال‌های جنگ جهانی دوم هیچ زندانی را آزاد نکرد، از این رو الینور پس از پایان دوره پنج ساله حبس خود آزاد نشد. در 1946 سرانجام از کولیما آزاد شد، اما او را از زندان ترانزیتی به زندان ترانزیتی دیگر منتقل کردند. در همین دوران باردار شد و در 27 ژانویه 1947 دختری به دنیا آورد که حاصل رابطه عاشقانه‌ای با پزشکی زندانی بود.

در سپتامبر 1947، الینور و دخترش برای بازگرداندن به آلمان به اردوگاهی در برست منتقل شدند چون مقامات شوروی او را شهروند آلمان می‌دانستند.

در نوامبر 1947، اینگبورگ زیمان، که در آلمان زندگی می‌کرد، به کنسولگری سوئیس نوشت که خواهرزاده‌اش، که به آلمان بازگشته بود، با شهروند سوئیسی روت زاندر، که اکنون در برست در اردوگاهی در اتحاد جماهیر شوروی نگهداری می‌شود، ملاقات کرده است. با این حال، مقامات سوئیسی به وضوح هیچ مدرکی دال بر وجود شهروند سوئیسی روت زاندر پیدا نکردند.

اما در همان نوامبر 1947، الینور توانست از طریق اسیری اتریشی پیغامی به سفارت سوئیس در ورشو برساند. مقامات سوئیسی دریافتند که نام واقعی روت زاندز شهروند سوئیسی، النور وترلی لیپر است و از مقامات شوروی خواستند که او را آزاد کنند.

در آوریل 1948، الینور و دخترش به یک اردوگاه ترانزیت در منطقه اشغالی شوروی در آلمان فرستاده شدند و در ژوئن 1948 به زوریخ نزد عمه الینور رسیدند.

در بهار و تابستان 1950، الینور خاطرات خود از زندان‌های اتحاد جماهیر شوروی را ابتدا به صورت دنباله‌دار در روزنامه سوئیسی Basler Arbeiter-Zeitung و سپس به صورت کتابی مستقل منتشر کرد. کتاب خیلی سریع به انگلیسی ترجمه و در بریتانیا منتشر شد. خاطرات لیپر یکی از اولین گزارش‌های دقیق دربارۀ منطقه بدنام اردوگاه‌های کیفری در خاور دور روسیه بود که در آنجا هزاران محکوم در سرمای قطب شمال به کار اجباری در معادن گمارده شده و در شرایط غیرانسانی زندگی می‌کردند.

در ژوئن 1950 الینور به کنگره آزادی فرهنگی در برلین غربی دعوت شد. در راه، او با آهنگساز نیکولای ناباکوف ملاقات کرد. برای مدتی بین آنها رابطه‌ای وجود داشت، اما در مارس 1951 الینور با یک دکتر سوئیسی یهودی الاصل جاست رابرت کاتالا ازدواج کرد (شوهر ساختگی او کنراد وترلی در سال 1944 از او طلاق گرفته بود).

در پایان سال 1950، الینور به عنوان شاهد در دادگاه دیوید روسه(David Rousset)، که توسط کمونیست‌های فرانسوی متهم به دروغگویی در مورد زندانیان در اتحاد جماهیر شوروی بود، ظاهر شد.

الینور لیپر در این دادگاه از تجربیات خود در اردوگاه‌های کار اجباری سخن گفت. حضور در این محاکمه شجاعت زیادی لازم داشت زیرا افکار عمومی فرانسه در آن زمان متمایل به اتحاد جماهیر شوروی بود و مطبوعات کمونیستی منتقدان استالینیسم را آماج حملات خود می‌کردند.

در ماه مه 1951 لیپر بار دیگر به عنوان شاهد در دادگاهی در بروکسل علیه سیستم اردوگاهی شوروی شرکت کرد.

لیپر در پاییز 1951 در ایالات متحده در مورد اردوگاه‌های شوروی سخنرانی کرد. پس از انتشار خاطرات النور در ایالات متحده، معاون رئیس جمهور سابق ایالات متحده، هنری والاس، علناً در مطبوعات اعتراف کرد که نمی‌دانست ماگادان، که در سال 1944 از آن بازدید کرده، مرکز اردوگاه‌هایی است که زندانیان سیاسی و جنایی را در خود جای داده است. در ژانویه 1952 الینور با والاس ملاقات کرد و در مورد اردوگاه‌ها به او گفت.

در سال 1951 الینور لیپر با جاست رابرت کاتالا پزشک یهودی متخصص بیماری‌های مناطق گرمسیری ازدواج کرد. مدتی همراه شوهرش در ماداگاسکار زندگی کرد و سپس با هم به سوئیس بازگشته و در تیچینو ساکن شدند. او تا زمان مرگش به کار ترجمۀ کتاب- عمدتا از فرانسوی به آلمانی- کار می‌کرد. الینور لیپر در اکتبر 2008 در سن 96 سالگی درگذشت.

کتاب «یازده سال در اردوگاه زندانیان سیاسی شوروی» به ده‌ها زبان ترجمه شد و در سال 1333 (1954) توسط مترجمی ناشناس به فارسی نیز برگردانده شد. در ابتدای کتاب تاکید شده است که «حق طبع محفوظ و مخصوص شرکت هنری رگنری می‌باشد» که ناشر نسخه انگلیسی کتاب در بریتانیا به سال 1951 بود و شاید با هدف مبارزه با کمونیسم آن را به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر کرده باشد. باشگاه ادبیات مفتخر است که پس از 68 سال غبار از چهرۀ ترجمۀ فارسی این کتاب برمی‌گیرد.

زیگفرید ینکنر، استاد علوم سیاسی آلمانی (1930-2018) در کتاب خود «خاطرات زندانیان سیاسی از گولاگ» به او ادای احترام کرد و گفت که این کتاب اولین گزارش مفصل آلمانی زبان درباره منطقه کیفری در خاور دور روسیه است.

این کتاب و گفتگو با الینور لیپر الهام بخش رابرت نویمان (1897-1975) روزنامه‌نگار اتریشی شد تا رمان خود را عروسک‌های پوشانسک(Die Puppen von Poshansk) بنویسد.

هانس هولمشتاین گیسورارسون، استاد علوم سیاسی ایسلندی، در مقاله‌ای با عنوان «بازمانده-الینور لیپر، یادداشتی درباره بخشی کمتر شناخته شده از جنگ سرد» که در سال 2018 منتشر شد، او را یک جهان وطن اروپایی توصیف کرد.

لوسین شرر روزنامه نگار مشهوری نیز در مقاله‌ای با عنوان «شاهد وحشت»  الینور لیپر سوئیسی را اولین راوی حقیقت درباره  “مجمع الجزایر گولاگ” لقب داده است.

این تونسی‌ها

رایگان
تحولات تونس از نگاه یک ایرانی
کتاب “این‌تونسی‌ها” خاطرات و برداشت‌های یک روزنامه‌نگار ایرانی از اقامت چندماهه‌اش در تونس است؛ در زمانی که این کشور شمال افریقا آبستن حوادث سرنوشت‌سازی بود که به “بهار عربی” انجامید و تمام دنیای عرب را دگرگون کرد.
“این تونسی‌ها” دیده‌ها و آزمون‌های مصطفی خلجی، روزنامه‌نگار ایرانی است که به همراه همسرش نیلوفر، برای زندگی و تحصیل به تونس رفته است. اقامت آنها در تونس مصادف با آخرین ماه‌های حکومت زین‌العابدین بن‌علی، رئیس‌جمهوری سابق این کشور است. بدین ترتیب نویسنده شاهد مقطع مهمی از دگرگونی جامعه تونس است.
خلجی، گزارش خود از اقامت در تونس را بر پایه هفت شخصیت بنا کرده و هر فصل از کتاب خود را به یکی از آنها اختصاص داده است. این سبک نگارش، به گزارش او حال و هوایی زنده بخشیده و خواندن آن را چنان پرکشش ساخته که گاه به رمانی جذاب نزدیک می‌شود.
نویسنده که می‌داند درباره تونس آگاهی زیادی به زبان فارسی وجود ندارد و بیشتر خوانندگان با تاریخ سیاسی و شرایط اجتماعی و فرهنگی تونس بیگانه هستند، در فصل‌های هفت‌گانه‌ی کتاب، به هر مناسبت اطلاعاتی مهم، هرچند نه چندان مفصل و دقیق، درباره زندگی فرهنگی و احتماعی و سیاسی تونس در اختیار خواننده قرار می‌دهد، که گستره‌ای متنوع از ادبیات و سینما تا آداب خانه‌داری و آشپزی را در بر می‌گیرد.
رشید، موجر کلاهبردار
«وقتی تصمیم گرفتم ایران را ترک کنم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم اولین کسی که سر راه زندگی تازه من و نیلوفر در تونس قرار بگیرد، یک مرد تاس ریشویی باشد که علی‌رغم اسم “رشید”اش، قد کوتاهی داشته باشد و بوی عطر مشهدی، همان وهله اول برای معرفی‌اش کفایت کند.»
رشید مردی عادی با عادات و آداب سنتی، از قماش کسانی است که مدام نام خدا و پیامبر را بر زبان دارند، اما برای گذران زندگی از حقه‌بازی و کلاهبرداری ابایی ندارند، به ویژه اگر بدانند طرفشان “خدانشناس” است! او به نویسنده و همسرش خانه‌ای اجاره می‌دهد که غیرقابل سکونت است و برای آنها تنها زحمت فراوان و خرج زیاد به همراه دارد.
مادام، قربانی دیکتاتوری
نویسنده پس از یک شب اقامت در “مهلکه”ی رشید و فرار از آن، به سراغ “مادام” می‌رود، “زنی چاق و حدودا پنجاه ساله که همیشه شلواری تنگ و کوتاه با تی‌شرتی چسبان می‌پوشید”. مادام سرایدار ساختمان بزرگی است که بیشتر آپارتمان‌های کوچک آن را دانشجویان خارجی کرایه کرده‌اند. نویسنده و همسرش چند ماهی در یکی از آپارتمان‌های مادام زندگی می‌کنند.
نویسنده کشف می‌کند که مادام پیشتر استاد دانشگاه بوده، اما به علت فعالیت‌های سیاسی از دانشگاه اخراج شده است. برادر او در دهه ۱۹۹۰ به خاطر فعالیت علیه دیکتاتوری بن علی به زندان افتاده و اعدام شده است. این زمینه‌ایست تا نویسنده به شرایط اختناق سیاسی در تونس بپردازد. در پایان این فصل مادام خودکشی می‌کند و نویسنده ناگزیر می‌شود خانه او را ترک کند.
نوال، دختری از قوم یهود
نویسنده “کشف جاذبه‌های دیدنی تونس را مدیون نوال” است، که راهنمای توریست‌های خارجی است. «او دختر جوان و زیبای تونسی بود که هم عربی و فرانسوی را مثل اغلب تونسی‌ها می‌دانست، و هم دو زبان انگلیسی و ایتالیایی را به خاطر شغلش یاد گرفته بود و روان حرف می‌زد.» (۳۹)
نوال از خانواده‌های یهودی است و بهانه‌ای به نویسنده می‌دهد تا از گذشته‌ی تلخ و تاریک یهودیان تونس بگوید که به رغم ریشه‌ی هزاران ساله در این کشور، با آنها چون موجودات بیگانه رفتار می‌شود. پدر و مادر نوال، که زیر فشارها و آزارها به جان آمده‌اند، قصد مهاجرت به اسرائیل را دارند. نوال با این که دوست ندارد تونس را ترک کند، به ناگزیر به همراه آنها می‌رود.
 علی، یک ایرانی سرگشته
نویسنده به تصادف در یک برنامه‌ی کنسرت شهرام ناظری در شهر قرطاج (کارتاژ) با یکی از هم‌میهنان خود به نام علی آشنا می‌شود و آشنایی آنها در غربت به دوستی و معاشرت می‌کشد. در این فصل نویسنده قدری درباره روابط سیاسی و مناسبات فرهنگی ایران و تونس گزارش می‌دهد.
علی سرگذشتی پرفراز و نشیب دارد. در سالهای نوجوانی، به دنبال تلاطم‌های انقلاب ۱۳۵۷ از ایران به فرانسه رفته، تحصیلات خود را در این کشور به پایان برده، به عنوان مهندس یک شرکت آمریکایی در چند کشور شمال آفریقا کار کرده و دست آخر به تونس آمده است. با آغاز ناآرامی‌ها در تونس، علی که از قدرت‌گیری اسلامگرایان سخت وحشت دارد، این کشور را ترک می‌کند و به فرانسه می‌رود.
سمیره، بهائی فراری
سمیره بیش از نیمی از عمر شصت ساله‌ی خود را در تونس گذرانده، اما به خاطر محدودیت‌های قانونی، در این کشور هنوز با او مانند توریست‌های چندروزه برخورد می‌کنند. او پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ در بهبهان در کنار خانواده بهایی خود زندگی می‌کرده است.
«سمیره سال ۱۳۵۹ به دلیل شرایط ویژه‌اش، تصمیم می‌گیرد با پسر دو ساله‌اش مهاجرت کند و به جایی دور برود که حتا یک آشنا و دوست و فامیل نداشت. وقتی به تونس آمد، تا سالها از خانواده و فامیلش خبری نداشت. این زن تنها، باید همه چیز را از صفر شروع می‌کرد. در این مدت به موفقیت‌هایی هم رسیده بود. اما تونس جایی نبود که حتی یک تونسی موفق هم احساس امنیت کند و تضمینی برای بقای موفقیت‌هایش داشته باشد، چه برسد به یک خارجی.» (۱۰۲)
سمیره در تونس پسری دارد به نام دانیال و دوستانی هم‌کیش، که مانند او در اجرای مناسک و گسترش آیین بهایی کوشا هستند. با نزدیک شدن ناآرامی‌ها در تونس، که رنگ اسلامی آشکاری دارد، پسر سمیره اصرار دارد که آنها تونس را ترک کنند، اما مادر مخالف است.
اما «بالاخره دانیال توانست مادرش را راضی کند. اوایل ژانویه بود که سمیره به ما زنگ زد و گفت بلیت هواپیما هم گرفته‌اند و قرار است بروند کانادا. سمیره تأکید کرد که البته راضی شده فقط مدت چند ماهی را در کانادا بماند تا اوضاع آرام شود و دوباره به تونس برگردد. اما نمی‌دانم چرا حس من می‌گفت که این سفر همیشگی خواهد بود.» (۱۱۸)
 عمار، روشنفکر انقلابی
نویسنده که در تونس برای فراگیری زبان عربی در آموزشگاهی نام نوشته است، با یکی از استادان خود رابطه دوستی برقرار می‌کند: «عمار صمیمانه‌ترین استاد من و نیلوفر، تا حدودی نمونه یک اسلام‌گرای اهل مدارا بود.»
نشست و برخاست با عمار، نویسنده را با جنبش انقلابی مردم تونس، ویژگی‌ها و بنیادهای فکری آن آشنا می‌کند. عمار در دیداری به نویسنده می‌گوید: «اسلام در تونس پنج قرائت دارد: اسلام دولتی، اسلام عوام، اسلام صوفی‌ها، اسلام سلفی‌ها و اسلام مصلحان دینی و اجتماعی مثل راشد غنوشی که راه مبارزه سیاسی را هم در پیش گرفته‌اند.» (۱۲۸)
عمار، که مانند بسیاری از روشنفکران ناراضی تونس، در مبارزه سیاسی با رژیم فعال است، «دقیقا همان روزی که بن علی فرار کرد، جلو وزارت کشور تونس تیر خورد و کشته شد.»
هلا، دختری از بومیان بربر
هلا دختری زیبا و “وحشی” از روستاییان “بربر” تونس است که در خانه مردی نسبتا مرفه به نام ریاض کار و زندگی می‌کند. ریاض سویت کوچکی در خانه خود را به نویسنده و همسرش اجاره داده است. نویسنده که با دیدن برخی از رفتارهای عجیب هلا، به سرگذشت او کنجکاو شده، سرانجام متوجه می‌شود که او در خلوت و دور از نگاه همسر ریاض، با او رابطه دارد.
نویسنده در آخرین برگ‌های کتاب ماجرای بیرون آمدن خود از تونس را بازگو کرده است. او که پس از چند ماه اقامت توجه پلیس امنیتی را جلب کرده است، برای مدتی کوتاه بازداشت می‌شود. مقامات پلیس، که به شهروندان “جمهوری اسلامی ایران” نظر خوشی ندارند، به او دستور می‌دهند که ظرف یک ماه تونس را ترک کند. او ناگزیر به قبول این تصمیم است و راهی فرانسه می‌شود.
نویسنده با نگاه تیزبین و بیان گیرای خود، تصویری زنده و گویا از جامعۀ متحول تونس ارائه داده، که به ویژه وجه فرهنگی آن برجسته است.

روز اول ماه مهر هرگز نیامد

رایگان
یادداشت اختصاصی مولف برای بازنشر الکترونیکی و رایگان کتاب

زخم‌های آبادان عمیق‌­تر از زخم‌های متروپل است…

آبادان تنها شهر ایران پیش از انقلاب 57 بود که اقوام مختلفی از ترک و اصفهانی و بختیاری گرفته تا عرب را در خود جا داده بود و همگی در کنار هم بی کینه و عداوتی جامعه‌­ایی را تشکیل داده بودند شاد و فعال که صدای موسیقی یک لحظه در آن قطع نمی­‌شد. فقر بود اما گرسنه نبود. دشواری بود اما جان به لب رسیده نبود. دیوار مسجد و کلیسا به هم چسبیده بود و کلیمیان در کمال صلح و امنیت به کسب و کار خود مشغول بودند. شهر سینما بود و بعد از تهران بیشترین سینما را داشت. برخی روباز مثل سینما متروپل، برخی سرپوشیده مثل رکس. در هر خیابان بوی مست­‌کننده انواع اغذیه و آبجو از کافه‌رستوران­‌های بی‌شمارش رهگذران را به اشتها وا می­‌داشت و سینی­‌های پاکوره و سمبوسه با سس‌­های تندشان دهان‌­ها را آب می‌­انداخت. دبستان و دبیرستان­‌هایش در انواع و اقسام  ورزش‌ها حرف اول را در کشور می­‌زدند و باشگاه‌­های شرکت نفت، گلستان و ایران و انکس و قایقرانی تنه به بهترین باشگاه‌­های تفریحی اروپا. در سینما تاج فیلم‌ها را همزمان با اکرانشان  در آمریکا و به زبان اصلی می­‌شد دید و در دهه چهل گروه­‌های تاتریش آنوی و آرابال به صحنه می­‌‍بردند قبل از آن که پای‌تختی­‌ها اجرایی از آن­ها دیده باشند.
مذهب فقط در ماه محرم و در ده روز اول محرم خود نشان می­‌داد و بس و آن هم در هیئت سنج و دمام  زنی و واحد­خوانی و خیابان­گردی دخترها و پسرها تا صبح در کنار هم با زمزمه­‌های عاشقانه در گوش. یک کلام: آبادان شهر آن­ها نبود. شهر آغاسی و تاجیک و جبلی و فرانک سیناترا بود. در حالی که در اصفهان و تبریز تظاهرات هزاران نفری به راه افتاده بود آبادان خوابیده میان دو شط  سرمست از بوی خوش آبجوی شمس و توبورگ  و مزه­‌ی ماهی و میگوی سرخ شده و تندی سمبوسه، نظاره‌­گر رقص گیسوان نخل­‌ها بود. تا فرمان آمد که بدون اعتصاب کارکنان پالایشگاه که نفت و بنزین کشور را تأمین می­‌کرد پیروزی بی پیروزی. پس سینما رکس به آتش کشیده شد و چهارصد نفر زن و بچه و مرد زنده زنده سوزانده و پالایشگاه به اعتصاب و کمر حکومت شکسته. در شهر کوچکی که تمام شهروندانش هر شب به خیابان می­‌رفتند و با هم سلا­م­‌علیک می­‌کردند و ساندویچ و فلافل  و بستنی می­‌خوردند و به سینما می­‌رفتند و همدیگر را «عامو» و «کا» و «عمه» و «خاله» و «بی­بی» صدا می­‌کردند، همه عزادار شدند. همه رخت سیاه پوشیدند. لبخند از صورت­‌ها محو شد. صدای آغاسی و تاجیک خاموش شد. لب کارون اشک باران شد به‌­جای گلباران.
پای بر جنازه‌های سوخته آبادانی­‌ها از پلکان قدرت بالا رفتند و شعارهایشان شروع شد. مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر فرانسه و ادامه پیدا کرد با مرگ بر صدام و راه قدس از کربلا می­‌گذرد. حکومت بعثی سنی دید که اگر نجنبد سرنوشتش را حکومتی شیعه رقم خواهد زد. شروع به ساخت استحکامات در آن سوی اروند کرد و آبادانی­‌های زخم خورده این را می­‌دیدند و هر روز به مرکز گزارش می­‌کردند. اما حاکمان تازه به قدرت رسیده در پای­تخت مست از پیروزی و در توهم رسیدن به قدس و مالیدن کمر ابرقدرت‌ها به خاک توجه‌­ای نمی­‌کردند. صدام روز سی­‌ام شهریور 1359 حمله را آغاز کرد چه می‌­دانست پادگان­‌ها خالی بودند و کسی تره هم در پای­تخت برای امنیت مرزها خرد نمی­‌کرد. اول ماه مهر دیگر به آبادان نیامد و از تقویم بچه‌های دبستانی و دبیرستانی آبادان پاک شد.
جنگ به سال اول و دوم کشید. میانجی‌گری و پیشنهاد بیست میلیارد دلاری خسارت شیخ‌­نشین­‌های خلیج فارس پذیرفته نشد و جنگ برای فتح کربلا و رسیدن به قدس به سال سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم کشید و در تمام این سال‌ها هرآنچه در آبادان و خرمشهر طی هفتاد سال ساخته شده بود به ویرانه تبدیل شد و آبادانی­‌ها سرگردان و بی­‌خانمان و بی شغل و پول در شهرهای دیگر مثل شیراز و اصفهان با لقب جنگ‌­زده  تحقیر شدند و در شیراز آب به زیر پایشان انداختند که شهر را ترک کنند و اصفهانی­‌ها تف به رویشان. همان کسانی که از اصفهان و شیراز و تهران و تبریز به شهرشان، عروس خاورمیانه، می‌­رفتند و از مهمان­‌نوازی بی­‌دریغ آنها بهره‌­مند می­‌شدند و تعجب می‌­کردند از آن همه زیبایی و مهربانی و حسرت می‌خوردند که آبادانی نبودند. هشت سال، سیصد و شصت و پنج روز در سال بر سر شهرشان خمپاره و موشک بارید اما وقتی چهار تا موشک به پای­تخت اصابت کرد، بساط عرق و تریاک را برداشتند و به کوه و دشت زدند و در جاده‌های سرسبز شمال با همان آهنگ‌های آغاسی باسن و سینه جنباندند در حالی که آبادانی‌­ها تبدیل به شبحی از خود شده بودند که در اتاق‌­های ساختمان­‌های مخروبه یا یکی یکی سکته می‌کردند یا رگ دست خود را می­‌زدند.
جنگ به‌­پایان رسید . اما نه در آبادان. نه تصفیه خانه­‌ای مانده بود که آب بنوشند نه نخلی که دانه‌­ایی خرما در دهان بگذارند نه سرپناهی که از هرم آفتاب در امان باشند نه برقی که پنکه‌­ایی را بچرخاند. نه شغلی که با پولش قرص نانی بخرند. اما سر چاه­‌های نفت را به سرعت برق و باد باز کردند تا کشتی­‌های شکم گنده نفت را ببرند و دلار بیاورند تا اصفهان و قم و مشهد و تهران آباد شوند، اتوبان داشته باشند، پارک داشته باشند، آپارتمان با استخر داخل خانه داشته باشند، تا باستی هیلز در لواسان ساخته شود و همبرگر پانصد هزارتومنی نوش­‌جان کنند و فرزندانشان پورشه سوار شوند و برای تحصیلات به آمریکا و کانادا بروند. ویرانه سازی آبادان مثل خود جنگ به سال اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و یازدهم و بیستم و سی­‌ام کشید و آبادان، ناآباد، باقی ماند تا این که در زمین سینما متروپل­ش بقیه زنده به گور شوند…

مجمع دیوانگان

رایگان

اگر برخی قصّه‌ها و افسانه‌های ملّی را که در آن‌ها اندیشه دور پرواز مردم ایران، جهانی زیبا و محسود و برون از دسترس آفریده است، به حساب نیاوریم، ظاهرا این کتاب نخستین « اوتوپیا » (مدینه فاضله) در زبان فارسی است. نام آن با توجه به مضمون یک مصراع از غزل سعدی که می‌گوید: “خلق مجنون‌اند و مجنون عاقل است” اختیار شده است.

شیطان

رایگان
لیِو نیکُلائِویچ تولستوی در 9 سپتامبر 1828 در یاسنایا پولیانا در دویست کیلومتری جنوب مسکو به دنیا آمد. وی نویسنده شهیر روسی است که او را یکی از بزرگترین رمان‌نویس‌های تمام ادوار تاریخ می‌دانند. تولستوی، از سال 1902 تا 1906، هر سال نامزد دریافت جایزۀ نوبل ادبیات و در سال‌های 1901، 1902 و 1909 نامزد جایزه صلح نوبل شد اما هرگز برنده نشد. از آثار ارزشمند او می‌توان به «جنگ و صلح»، «آناکارنینا»، «مرگ ایوان ایلیچ» و «رستاخیز» اشاره کرد.
لیِو چهارمین فرزند از پنج فرزند «کنت نیکُلای ایلیچ تولستوی»، کهنه‌سرباز و نجیب‌زادۀ روس و «شاهزاده‌خانم ماری نیکُلائِونی وُلکُنسکیخ» بود. او مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد. سرپرستی او در ابتدا به عهدۀ یکی از بستگان دور و پس از مرگ پدر، به عمه‌اش «کنتس الکساندرا ایلینیچنا» سپرده شد. تولستوی تا سال 1841 یعنی تا زمان مرگ عمه‌اش پیش او ماند و بعد از آن به کازان نزد سرپرست جدیدش، یعنی عمه دیگرش، نقل مکان کرد. آموزش لیِو در ابتدا به‌وسیلۀ معلم فرانسوی انجام شد که جایگزین رزلمن آلمانی خوش‌اخلاق شده بود.
او، در سوم اکتبر سال 1844 هنگامی‌که 16 سال داشت، تحصیل در رشتۀ ادبیات شرقی (عربی-ترکی) را در دانشگاه سلطنتی کازان آغاز کرد اما در آزمون انتقالی پایان سال مردود و مجبور شد دوباره در برنامۀ سال اول شرکت کند. برای اینکه این کار را تکرار نکند به دانشکدۀ حقوق رفت و آنجا نیز با نمرات برخی از دروس، مشکلات، همچنان ادامه داشت اما بالاخره توانست آزمون انتقالی پایان سال را قبول شود و سال دوم از درس خود را آغاز کند.
تولستوی، پس از چند رفت‌وآمد، به مسکو بازگشت و در آنجا اغلب‌اوقاتش را به قمار گذراند. این روند، بر وضعیت مالی او تأثیر منفی گذاشت. وی در این دوره از زندگی، علاقۀ خاصی به موسیقی پیدا کرد؛ پیانو را به‌خوبی می‌نواخت. اشتیاق به موسیقی، بعدها او را بر آن داشت تا «سونات کریتسرووی» را بنویسد. آهنگسازان مورد علاقۀ تولستوی، باخ، هندل و شوپن بودند. او در زمستان 1850 – 1851 شروع به نوشتن کتاب «دوران کودکی» کرد؛ سپس به دعوت برادرش به ارتش ملحق شد و نوشتن داستان «قزاق‌ها» را در آن دوران آغاز کرد.
بعد از چاپ چند اثر تولستوی، در زمرۀ نویسندگان بزرگ جوان آن دوران یعنی ایوان تورگِنیِو، ایوان گنچاروف، دمیتری گریگورُویچ و آلکساندر استرووسکی جای گرفت و شهرت ادبی یافت.
نگارش کتاب‌ها و داستان‌های مانند «بریدن جنگل»، «مجموعه داستان های سواستوپل»، «لوسرن» و یا داستان «آلبرت»، همه، حاصل سفرهای او، حضور در ارتش و دیدار با آدم‌ها و زندگی‌های گوناگون بود.
تولستوی در سال 1862 با زنی به نام سوفیا ازدواج کرد. حاصل این ازدواج سیزده فرزند بود. او در سال 1869 «جنگ و صلح» را به چاپ رساند. در طول 12 سال «جنگ و صلح» و «آناکارنینا» را نوشت. او در سال 1901 با انتشار کتاب «رستاخیز» که انتقاد شدید از آیین‌های کلیسا در آن جای داشت، به‌وسیلۀ شورای مقدس از کلیسای ارتودکس تکفیر شد.
کم‌کم تولستوی، به گفتۀ خودش، دچار بحران معنوی شد و برای یافتن پاسخی به پرسش‌ها و شبهاتش که دائما او را نگران می کرد، به مطالعۀ الهیات روی آورد؛ از هوس‌ها و راحتی‌های یک زندگی غنی چشم‌پوشی کرد و کارهای بدنی زیادی انجام داد، ساده‌ترین لباس ها را می‌پوشید، گیاه‌خوار شد، تمام ثروت بزرگ خود را به خانواده‌اش بخشید و حقوق مالکیت ادبی را نیز کنار گذاشت.
او سه سال پس از مرگ دوست قدیمی‌اش، ایوان تورگِنیِو، کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» را به چاپ رساند که در ابتدا قدغن شد اما پس از ملاقات وی با تزار با دستور تزار روسیه، به چاپ رسید.
تولستوی معتقد بود ادبیات، داستان و رمان، وسیله‌هایی برای بیان مفاهیم اخلاقی و اجتماعی هستند. او فکر می‌کرد که قصه‌ها، تنها برای سرگرمی نیست که نوشته می‌شوند؛ بلکه می‌خواهند از قضاوت‌های بی‌رحم انسان‌ها کم کرده و به گسترش مهربانی و خوش‌اخلاقی کمک کنند.
لیِو تولستوی در 7 نوامبر 1910، پس از یک بیماری سخت و دردناک، در سن 83 سالگی درگذشت. در 9 نوامبر 1910، چندین‌هزار نفر در یاسنایا پولیانا برای تشییع جنازۀ این نویسندۀ بزرگ گرد هم آمدند.